گزارش عملکرد لژیون روز پنج شنبه 96/08/25؛ CD ترس

نوشته شده توسط :همسفر الهام قدیری
یکشنبه 5 آذر 1396-12:30 ق.ظ

شما این‌گونه فرض کنید که نفس شما همیشه با آن روح وجن در ارتباط است و جنگ دارد، اگر بتوانید که نفستان را به روحتان نزدیک‌تر کنید، روح بر آن غلبه می‌کند و همیشه آن نیرو را تحت سلطه خودتان دارید؛ ولی وقتی همیشه آن فرمان را از جن بگیرید، آن نیرو از دست می‌رود، در هر شرایط که باشید و هر کاری که بخواهید انجام بدهید.


 

بسم‌الله الرحمن الرحیم


سلام دوستان زهره هستم همسفر احمد
بار خدایا بر محمد و آل محمد درود بفرست و قرآن را در تاریکی‌های شب، مونس و آشنای ما گردان و از تباه‌کاری‌های شیطان و از خاطر گذراندنِ اندیشه‌های بد، حافظ و نگه‌دارنده گامِ ما از پیمودن مسیر گناه قرار ده. آمین.
در ابتدا از سرکار خانم صبا راهنمای بزرگوارم خیلی تشکر می‌کنم که استادی این جلسه را به من واگذار کرد تا بتوانیم جلسه خوبی را در کنار هم داشته باشیم. انشالله تمام کسانی که در سفر اول هستند یا در سفرشان به مشکلی برخورد کردند، به‌ویژه خواهر لژیونی‌های خودم و کسانی که در بیرون کنگره هستند و سفرشان خراب‌شده است، به رهایی برسند و طعم رهایی را بچشند.

از صحبت‌های آقای مهندس نکاتی که برای شما جالب بود را بفرمایید.
خانم حوریه: آقای مهندس گفتند: این دستور جلسه تکلیف ما را با خودمان روشن می‌کند؛ که بار مسئولیت به عهده خودمان است. ما انسان‌ها خیلی علاقه داریم که بار مسئولیت خودمان را گردن دیگران بیندازیم. کسانی که خلاف‌کار و یا قاتل هستند و در زندان‌ها هستند، روی دیوار زندان‌ها می‌نویسند: کبوتر بچه بودم مادرم مرد و من را سپردن به دایه و از شانس بد من و... یعنی می‌خواهند همه‌چیز را گردن این‌وآن بیندازند؛ یعنی اگر ما معتاد، خلاف‌کار، دزد شدیم، مقصر دیگران هستند و خود شخص مقصر نیست بلکه خانواده یا جامعه مقصر بودند. درحالی‌که این وادی می‌گوید: نه! هیچ‌کس جز خودمان مقصر نبوده است و در هر جایگاهی که هستیم خودمان مسبب آن هستیم و خواست و تلاش خودمان بوده است، چه در جایگاه‌های بالا و چه در جایگاه‌های پایین باشیم.

 در ادامه گفتند: بعضی وقت‌ها که افراد به روان‌پزشک یا روانشناس مراجعه می‌کنند و قدری با آنها صحبت می‌کنند، مشکلات را گردن مشکلات دوران کودکی فرد می‌اندازند و می‌گویند: فلان رفتار سبب این مشکلات شده است؛ حتی روانشناس‌ها هم این‌قدر اطلاعات ندارند که شما خودتان مسبب این مشکلات شدید.

آقای مهندس گفتند: که انسان را در سختی آفریده‌شده و مشکلات همیشه هستند و این‌طور نیست که اگر مشکلات را حل کردید، دیگر مشکلی نداشته باشید، مشکلات فقط رنگ عوض می‌کنند و این مشکل را که حل می‌کنید، مشکل بعدی به وجود می‌آید و بر اساس دانایی شما مشکلات به وجود می‌آیند و مثال هندوانه را گفتند: که زمانی هندوانه در دست شما است و خسته می‌شوید هندوانه را به دست دیگر می‌گیرید؛ یعنی وقتی مشکلی برای شما پیش می‌آید و حل می‌شود می‌گویید: خدا را شکر مشکلم حل شد و راحت شدم، درصورتی‌که مشکل دیگری برای شما به وجود می‌آید. پس نباید توقع داشته باشیم که هیچ‌وقت مشکل نداشته باشیم و همیشه در آسایش باشیم. این مشکلات در زندگی لازم هستند.

فرمودند: بار مسئولیت به گردن خودمان است و دیگران مقصر نیستند و اگر فرزندمان یا همسرمان ناسازگار هستند، مسئول آن خودمان هستیم. باید در خودمان بگردیم و ببینیم چه گره‌ای داریم که افراد در مقابل و یا در کنار ما قرار گرفتند.

و در ادامه گفتند: ما در دعاهای خودمان زیاد می‌گوییم که خداوندا ما را از جهل و نادانی خود که بزرگ‌ترین دشمن ماست، نجات بده و به تو پناه می‌بریم. در اینجا می‌فهمیم که از انسان خطرناک‌تر برای انسان، خودِ انسان است و موضوع جالب دیگر که ما همیشه از دیگران توقع داریم و می‌گوییم: فلانی برای ما چه‌کار کرد و مثال آمریکا را گفتند. درواقع ما باید همیشه بپرسیم ما برای جامعه چه‌کار کردیم.

 در آخر گفتند: در بین بچه‌های کنگره یک آرامش و متانت خوبی برقرار است که همه آن از آموزش‌ها نشأت می‌گیرد؛ که خودشان یاد گرفتند که مسائل و مشکلات خودشان را چگونه حل کنند و به مرحله انسانی برسند و درمان اعتیاد، کوچک‌ترین مسئله‌ای است که در کنگره اتفاق می‌افتد.

خانم عفت: برای من نکته‌ای که از صحبت‌های آقای مهندس جالب بود این بود که ما باید ببینیم که خودمان برای دیگران چه‌کارهایی را کردیم و باید به خودمان نگاه کنیم و نباید از دیگران توقع داشته باشیم.

دستور جلسه؛ سی دی ترس با استادی خانم زهره

ترس یکی از اضلاع مثلث جهالت است؛ که تفکر انسان را می‌خورد. تفکر خورده شده همان‌طور که در جزوه جهان‌بینی نوشته‌شده است مانند غذای فاسد می‌ماند؛ که قابل‌استفاده نیست.

در این سی دی آقای امین می‌فرمایند: هر انسانی در مسیر زندگی خودش، ترس‌های بسیاری را تجربه می‌کند؛ مثل ترس از امتحان، ترس از موفق نشدن، ترس از دست دادن رابطه‌های عاطفی. ترس درعین‌حالی که یک حس بدی است؛ ولی زمانی که ریشه‌دار و قدرتمند می‌شود، توان و حرکت را از انسان می‌گیرد و انسان را فلج می‌کند؛ چون تفکرِ انسان، تحت تأثیر این ترس قرار می‌گیرد و حرکت‌هایی که انسان انجام می‌دهد باعث بیشتر شدن ترس وی می‌شود و ترس را تشدید می‌کند. در این باب مثالی زدند و گفتند: مانند کوه‌نوردی که در حال سقوط است و به‌جای اینکه بیاید و بند طناب را محکم بگیرد، به افتادن فکر می‌کند که باعث افزایش ترسش می‌شود و طناب از دستش درمی‌آید. یا مثال دیگر اینکه شخصی که می‌خواهد کنسرتی را اجرا کند با کوک‌کردن ساز خود سعی می‌کند بر ترس خود غلبه کند درصورتی‌که با این کوک‌کردن، کار را بدتر می‌کند و اگر می‌توانست آهنگی هم بزند، با این حالت و خرابی که در دستگاه انجام داده است، تنظیم سازش را به هم می‌ریزد و کار را دوچندان می‌کند.

ترس‌های انسان درس‌های آنان هستند و ترس‌ها همیشه بد نیستند. بعضی وقت‌ها ترس‌ها باعث حفظ جان انسان می‌شود. در اینجا ترس را به دو بخش تقسیم می‌کند. یکی ترس بازدارنده، یکی ترس نگه‌دارنده.
ترس بازدارنده؛ نقش تخریب را دارد و باعث عدم کارایی انسان می‌شود.
ترس نگه‌دارنده؛ موجب حفظ و ایمنی انسان است. فردی می‌خواهد از اتوبانی عبور کند درحالی‌که اتومبیل‌هایی با سرعت در حال حرکت هستند. در اینجا ترس بازدارنده برای حفظ جان انسان خوب است؛ که می‌خواهد عبور کند.
 در ترس نگه‌دارنده، آن خشمی که تحت فرمان انسان است، با نفرت فرق می‌کند و در ترس بازدارنده از جنس نفرت است.

 ترس در انسان زمانی ظاهر می‌شود که ما در شُرُفِ انجام دادن فعل و یا کاری باشیم. مثل امتحان یا مسابقه دادن. البته ممکن است اتفاقی هم نباشد؛ چون ترس در صور پنهان انسان همیشه هست؛ که وقتی حس قوی می‌شود، ترس خودش را نشان می‌دهد. ترس در مقابل انجام کارها یا فعل صورت می‌گیرد؛ اما اینکه چه چیزی انسان را در مقابل کارها توانمند می‌کند، همان شناخت ترس‌های خودمان است که به ضد ارزش‌های خودمان برمی‌گردد؛ که پیدا می‌کنیم.

برای اینکه انسان بتواند فعل و یا کاری را انجام بدهد باید توان و پتانسیل آن کار را داشته باشد؛ مثل ورزشکاری که از یک مانعی می‌خواهد پرش کند. اینجا باید پتانسیل و آن نیروی پریدن را در خودش داشته باشد؛ اما اینکه در وجودِ انسان باشد و تحت اختیار و تحت فرمانش باشد یا نباشد، اینها دو مقوله متفاوت هستند. ممکن است در شخص این نیرو وجود داشته باشد؛ ولی تحت فرمانش نباشد؛ مثل کسی که زمانی که حالش خوب است آواز خوب می‌خواند؛ اما در شرایط بد، آواز بد می‌خواند یا تیراندازی، در تنهایی خودش می‌تواند تیرهای خوب و رکوردهای خوب بزند؛ ولی به‌محض اینکه وارد مسابقه می‌شود و می‌خواهد تیراندازی کند، نمی‌تواند آن را انجام بدهد و مثل شخصی است که تازه یک هفته تمرین می‌بیند و با او فرقی نمی‌کند. این نشان می‌دهد که آن نیرویی که در آن شخص است، تحت اختیار و فرمانش نیست.

در هنگام انجام یک کار ما یک نیروی درونی و یک نیروی بیرونی داریم و هیچ موقع هم این نیروها را نمی‌توانیم حذف کنیم. اگر نیروی درونی، تحت اختیار و فرمان انسان باشد و بتواند بر نیروی بیرونی غلبه کند، انسان قادر به انجام کار است. در چنین شرایطی که آن نیروی درونی بر نیروی بیرونی غلبه می‌کند، ترس ظاهر نمی‌شود؛ مانند اینکه یک شخصی که ما در اختیارداریم و هرزمانی صدا بزنیم، آن شخص حاضر شود و در اینجا دیگر ترس را ظاهر نمی‌شود. حالا زمانی که این نیرو گاهی هست و گاهی نیست، در چنین شرایطی ترس ظاهر می‌شود. پس مکانیزم ترس به این صورت است که باید نیرویی برای انسان وجود داشته باشد که این نیرو به‌صورت ناقص در اختیار انسان باشد و در این صورت ترس در انسان ظاهر می‌شود.

در اینجا به مقوله شرک برخورد می‌کنیم و شرک را تعریف می‌کنند و می‌فرمایند: که انسان به دلیل زیر پا گذاشتن یک سری مسائل و دستورات و فرامین خداوند، دامنه اختیاراتش محدود می‌شود و یا در آن آفرینش‌های خداوند که در انتخاب قرار می‌گیرد، شریک قائل شده است و انسانی که از یک مانع ۲ متری می‌پرد و ترسی ظاهر نمی‌شود، حالا تا این ۲ متر بشود دو متر ونیم، این ترس ظاهر می‌شود یا مثلاً درجایی می‌فرمایند: ما پایی نداریم که بخواهیم بپریم و در آنجا توان کار را نداریم و یا کسی که پا ندارد هیچ‌وقت مسابقه دو ثبت‌نام نمی‌کند؛ ولی اگر هم در این شرایط مجبور باشد، این ترس وجود دارد و از بین نمی‌رود؛ چون مجبور است. پس در اینجا نتیجه می‌گیریم که کارِ اصلی ما، باز پس گرفتن نیروی درونی‌مان است؛ که بتوانیم نیروهای درونمان را کنترل کنیم.

گاهی اوقات ترس به‌اندازه‌ای ناراحت‌کننده است که فرد دوست دارد یک کاری را انجام بدهد و خیلی عشقش را دارد؛ ولی آن ترس اجازه نمی‌دهد. تجربه‌ای که خودم داشتم این بود که؛
من رانندگی را خیلی دوست داشتم و اگر کسی را می‌دیدم که بلد است حسادت نمی‌کردم؛ ولی می‌گفتم: من توانش را ندارم و زمانی که به کنگره آمدم و تحت آموزش قرار گرفتم، متوجه شدم که باید بر ترسم غلبه کنم و ثبت‌نام کردم. برای آیین‌نامه که تحت آموزش قرار گرفتم، متوجه شدم که علت ترس‌هایم ناشناخته‌ها بود؛ چون آموزش ندیده بودم، نمی‌شناختم و به‌قدری ترسم زیاد بود که ضلع تفکر از بین رفته بود و با خود می‌گفتم: تو هنوز آموزش نگرفتی که بخواهی بترسی و اصلاً به این موضوع فکر نمی‌کردم و تجربه دیگری که دارم و در این سی دی هم ذکر شد سقوط آزاد است که برای مسافران است و چیزی که سبب شد مسافر من در کنگره ماندگار بشود، این بود که همیشه این مسئله را حذف می‌کرد که به خاطر ترس از خماری بود که به درمان و ترک فکر نمی‌کرد. تا اینکه با کنگره آشنا شد و فهمید که روش DST است و ذره‌ذره دارو را کم می‌کند. مسافرم گفتند که کنگره خوب است و به درمان می‌رسم و خماری و درد ندارد وهمان سرِ ساعت خوردن دارو سبب می‌شود که سفر خوبی را داشته باشیم؛ چون می‌گویند: که در اعتیاد، بخش زیادی از نیروها از انسان دزدیده می‌شوند و وقتی‌که مواد هست آن نیروها فرمان می‌گیرند؛ ولی زمانی که مواد نیست و مواد قطع می‌شود آنها دیگر فرمانی نمی‌برند؛ مثل سقوط آزاد که خارج شدن نیروها از انسان، ترسِ عجیبی را ظاهر می‌کند.

برای خروج از ترس ممکن است شخص بی‌خیال موضوع بشود و از این کار صرف‌نظر کند و با این کار ترس از بین نمی‌رود؛ زیرا به‌محض اینکه مجدد با آن رویداد روبرو شود، ترس ظاهر می‌شود؛ مثل آواز خواندن که شخصی آواز خواندن را دوست دارد به خاطر اینکه می‌ترسد نمی‌تواند و حذف می‌شود و می‌رود و بعد از چند سال که می‌آید و آواز خواندن را شروع می‌کند، دوباره آن ترس چون از بین نرفته دوباره آشکار می‌شود. پس ترس همیشه در صور پنهان انسان هست؛ اما باید بدانیم تکامل انسان در روبرو شدن با همین ترس‌ها می‌باشد و اگر انسان نیروهای درونی خودش را پس نگیرد، هیچ‌گاه به آرامش نمی‌رسد.

 یک‌زمان‌هایی هست که ما آرامش داریم؛ ولی از خیلی از کارهایمان ازجمله آموزش‌ها، پیشرفت‌هایمان و خواسته‌های معقولی که داریم چشم‌پوشی می‌کنیم و آرامشی که داریم به درد نمی‌خورد؛ چون داریم از خواسته‌های معقول و خواسته‌های خودمان چشم‌پوشی کرده‌ایم و این آرامش به درد نمی‌خورد؛ چون انسان را از درون فرسایش می‌دهد.

ترس به‌تنهایی به وجود نمی‌آید و چون نیروی بازدارنده‌ای است که انسان را از تعادل خارج می‌کند، نیروی خشم و نفرت نسبی را به وجود می‌آورد؛ یعنی هر انسانی که ترس دارد، خشم و نفرت هم دارد؛ یعنی از روبرو شدن با بعضی مسائل خشمگین می‌شود.
 ترس محرومیت به وجود می‌آورد؛ مثل ترس از مشارکت در جلسات؛ مثلاً فردی دو سال به کنگره می‌آید و اصلاً هیچ مشارکت و حرکتی نمی‌کند، به خاطر همین ترس است. خوب این در ابتدا به خودش ضرر می‌رساند و از خیلی حس‌ها محروم می‌شود و این محروم شدن باعث می‌شود که خشم‌های زیادی را جمع‌آوری کند و درجایی این خشم‌ها را بروز می‌دهد. من خودم اوایلی که به کنگره آمدم، حتی از نشستن در صندلی جلو هم ترس داشتم و به من می‌گفتند در صندلی جلو بنشین، خیلی انرژی می‌گیرید؛ اما من می‌ترسیدم و کم‌کم با گرفتن آموزش‌ها به جلو آمدم تا اینکه رسید به مشارکت و یک‌بار در جلسه خانم صبا صحبت کردند که چرا مشارکت نمی‌کنیم و به ترسی که داریم باید مقابله کنیم و از همان روش DST و تدریجی شروع کنیم تا بتوانیم مشارکت کنیم. حتی خیلی کوتاه هم می‌توانیم مشارکت کنیم و اگر مشارکت نکنید حذف می‌شوید و من به خاطر همین جمله سعی کردم که مشارکت‌هایم را شروع کنم و بر ترس‌هایم غلبه کنم.

انسانی که خشم دارد و همیشه خشمگین است، بستگی به شرایطش دارد که کجا ضلع خشم به بالا بیاید و در کجا ترس باشد؛ مثلاً زمانی که فرار کنید بسیار عصبانی‌تر می‌شوید و این دو نیرو به‌صورت مکمل هستند؛ یعنی وقتی به ترس جواب بدهید، موج خشم هم‌زمان شروع به رشد می‌کند؛ که کلید ترس در خود ترس نیست بلکه در خشم است. پس اینکه به کسی می‌گویند ترس ندارد، کلید این در ترس نیست بلکه در خشم است و باید خشم مکمل اش را پیدا کنیم. زمانی که ما خشمگین می‌شویم، اگر به خشممان پاسخ ندهیم و در جهت خشممان حرکت نکنیم، بخشی از آن قدرت و نیروهای ترسی که در وجودمان کاهش پیداکرده بود را می‌توانیم با آن کنترل خشممان پس بگیریم. من خودم قبل از کنگره خیلی آدم عصبی بودم و زمانی که خانه را مرتب می‌کردم، فرزندانم جرئت نداشتند یک بالش را جابه‌جا کنند یا مثلاً اگر چیزی را می‌شکستند، از ترس من بسیار می‌لرزیدند؛ ولی خدا را شکر با آموزش‌های کنگره کم‌کم توانستم بر خشم خودم غلبه کنم تا فرزندانم از من نترسند.

خانم الهام: چه‌کارهایی می‌توانم انجام بدهم که من هم در مورد فرزندانم کمتر عصبی بشوم و تغییر کنم؟
خانم زهره: شما می‌توانید با گرفتن آموزش‌ها و ذره‌ذره کاربردی کردن به نتیجه برسید.

برای اینکه بتوانیم نیروها را تحت فرمان قرار بدهیم باید مراحلی را طی کنیم و من خودم، ذره‌ذره آن آرامشِ درونِ خودم را پیدا کردم و آن نیرو را تحت تسلط خودم قرار دادم و اینها با ذکر درست نمی‌شود. ترس همان‌طور که با فرآیند زمان در درون ما اتفاق می‌افتد با زمان و آگاهی هم از بین می‌رود؛ مثل زمانی که جونز می‌رفتیم می‌گفتند: زمانی که عصبانی هستید به‌هیچ‌عنوان غذا نخورید؛ چون آن انرژی که از آن غذا خوردن می‌گیرید، وقتی با ترس یا باخشم و عصبانیت باشد، اگر بخواهید انرژی آن را پس بدهید هم باخشم و عصبانیت است.

زمانی که شما از امتحان ترس دارید با ورزش کردن درست نمی‌شود باید مکمل آن را پیدا کنیم تا آن ترس از بین برود و جابه‌جا بشود. یک تجربه‌ای که داشتم برای آزمون‌های داخلی شعبه بود که همیشه ترس داشتم، باوجوداینکه زیاد می‌خواندم و زمانی که دخترم سؤالات را می‌پرسید، همه را بلد بودم. شما باید ترس را در شرایطش تشخیص بدهید که در کجا خشم است و در کجا نفس اماره است و زمانی که می‌خواستم برای امتحان بیایم نفس اماره من را گول می‌زد و می‌گفت: نرو سؤالات سخت است و با خود می‌گفتم: نه نمی‌روم، سؤالات سخت است و این موضوع من را با خود درگیر می‌کرد؛ اما با این چالش کنار می‌آمدم و با خود می‌گفتم: می‌روم، اگر سخت بود، اسمِ خودم را روی برگه نمی‌نویسم و برگه را تحویل می‌دهم و اگر آسان بود اسم خودم را می‌نویسم و برگه را تحویل می‌دهم؛ اما زمانی که می‌آمدم و در جلسه قرار می‌گرفتم می‌دیدم که چقدر سؤالات آسان است و در اینجا نفس اماره بود که برمن غلبه کرده بود و ضلع دانایی من متوقف‌شده بود؛ چون ترس و نیروهای بازدارنده می‌خواهند که ضلع دانایی را متوقف کنند تا رشدی نداشته باشد.

و این درگیری‌ها ادامه داشت زمانی که در جلسه امتحان به سؤالی برخورد می‌کردم و بلد نبودم می‌گفتم: تقلب کنم تا نمره خوبی بگیرم و دوباره با خود می‌گفتم: اگر این کار را کنم و نمره خوبی بگیرم و نمره من در برد هم زده شود بالاخره که چه؟ چه اتفاقی می‌افتد؟ من باید خودم و دانایی خودم را محک بزنم و آن چیزی را که یاد گرفتم را انجام بدهم و در اینجا متوجه شدم که من منیت هم دارم و دوست دارم که نمره‌ام بالا بشود و این درست نبود بلکه باید می‌دیدم که چقدر یاد گرفتم.

یک‌زمانی نیروها از تحت فرمان خارج می‌شوند و زمانی که می‌خواهیم پس بگیریم نتیجه‌اش شگفت‌انگیز می‌شود. احساس می‌کنی که آن تکه‌ای که از وجودت جداشده، دوباره به شما برگشته است. کسی که فرمان‌برداری می‌کند دیری نمی‌کشد که به یک فرمانده خوب تبدیل می‌شود، درباره ترس مسئله‌ای که هست این است که انسان باید فرمان‌بردار خوبی باشد.

در مورد مسئله انتخاب‌ها صحبت کردند که انتخاب‌ها را دسته‌بندی کردند. من خودم همیشه آموزش‌ها و تکالیف کنگره‌ام در اولویت است، تحت هر شرایطی که باشد.

اگر از کارهایمان ترس داریم باید با آن روبرو بشویم. خشم هم به تشخیص خودمان برمی‌گردد و باید جهان‌بینی‌ها را یاد بگیریم. یک‌زمانی منیت هایمان و یا توقف دانایی‌هایمان را پیدا کنیم تا در قدم بعدی خودشان را نشان بدهند؛ مثل خودِ من که در مورد مشارکت‌هایم، ترسم از بین رفته است؛ اما قدم بعدی این است که فقط به تبریکات اکتفا نکنم بلکه در مورد دستور جلسات هم‌صحبت کنم.

آدم‌هایی که شجاعت دارند مادرزادی در آنها نبوده که به این درجات برسند بلکه آنها بیشترین ترس‌ها را تجربه کردند؛ که غیرازاین هم امکان‌پذیر نیست. باید ترس‌ها را در درون خودمان شناسایی کنیم تا این ترس‌ها از بین بروند و بعداً که کار درست شد و ضد ارزش‌های خودمان را تشخیص دادیم و به گفته خانم صبا باید خودمان را شخم بزنیم و آن زمان است که آثار خوبش را حس می‌کنیم.

یک‌زمانی دعوا می‌کنیم و طرف موج خشمش خیلی زیاد است؛ که به درودیوار مشت می‌زند؛ چون در اینجا هم ترس وهم خشم دست‌به‌دست هم دادند؛ که فرد این عکس‌العمل را نشان بدهد و ممکن است خشم و ترس که دست‌به‌دست هم می‌دهند زبانتان هم بند بیاید و کنترل صحبت کردن را هم نداشته باشید و من خودم به عینه این را در نزدیکان خودم دیدم و به‌قدری این خشم و ترس دست‌به‌یکی کرده بودند که این شخص به حالت تشنج افتاد و همین‌طوری که خم شد و دستش زیرش بود و دستش به همان صورت در زیرش ماند و زبانش قفل شد؛ که ما نمی‌توانستیم آب به او بدهیم و این مشکل را درگذشته نداشت و فقط در این دعوا و مشاجره برای او پیش آمد که با اورژانس تماس گرفتیم و وقتی آنها آمدند تمامی عملیات را روی او انجام دادند و گفتند: همه‌چیزش نرمال و طبیعی است و بعد از پرس‌وجو پی به مسئله بردند و بامحبت بسیار و با آرامش با او سخن گفتند و آرام شد و به حالت طبیعی برگشت و من در آنجا متوجه می‌شدم که این دو مقوله دست‌به‌دست هم دادند که سبب شده زبان او بند بیاید و این اتفاق برایش اتفاق بیفتد.

چرا خشم و ترس باهم ظاهر می‌شوند؟
به این دلیل که اثرات یکدیگر را خنثی کنند، مثالی که می‌زند این است که کره داخلش حرارت زیادی است وکسی که از بیرون به این نگاه می‌کند باید از جنس سرما باشد. درون انسان هم به همین شکل است؛ که یک‌لایه خشم است و یک‌لایه آن ترس است و این خشم می‌آید و ترس را می‌پوشاند تا این دو آبروی هم را بخرند؛ چون می‌دانند که اگر یکی از بین برود، دفعه بعدی نوبت یکی دیگر است و در انسان‌ها ترس و خشم لایه‌های مختلفی دارد و اگر کسی بتواند این لایه‌ها را بردارد و آموزش‌ها را کاربردی کند، از موفقیت دیگران شاد می‌شود؛ ولی اگر کسی نتوانست، قادر نخواهد بود که از شادی دیگران شاد بشود و در حسرت آن شاد بودن خواهد ماند و همیشه آن غم را با خود دارد؛ چون نتوانسته ضد ارزش‌های خودش را از بین ببرد و همیشه دیدش روی دیگران بوده است.

برای برداشتن لایه‌ها زمان لازم است و اگر ترس و خشم را به‌مرورزمان برطرف شود، در انسان استعدادهای خفته‌ای بیدار می‌شود و انسان می‌تواند توانایی‌ها و خلاقیت‌هایش را به دست بیاورد. در ترس نگه‌دارنده ما خشم داریم؛ اما خشم ما نافرمانی نمی‌کند و تحت فرمان خود ما است؛ اما در ترس بازدارنده وقتی عصبی می‌شویم، بدن دچار ارتعاش می‌شود و به لرزه می‌افتد؛ که ترس بازدارنده است و در اینجا ترس به مسئله نیروها برمی‌گردد و من خودم زمان‌هایی که می‌خواهم خودم را آرام کنم، هیچ‌وقت خودم را باکسانی که از خودم بالاتر هستند مقایسه نمی‌کنم و همیشه خودم را با پایین‌تر از خودم قیاس می‌کنم و انشالله مشکلات همه حل بشود و همه به آن آرامشی که دوست دارند برسند.

و یک مشکلی که داریم این است که ما بدی‌های خودمان را نمی‌توانیم ببینیم؛ مثلاً همه ما روز اولی که به کنگره آمدیم، با الآن خودمان مقایسه نمی‌کنیم و اگر کمی به گذشته خود نگاه کنیم که در کجا بودیم و الآن در کجا هستیم، انشالله به آن آرامش مدنظرمان می‌رسیم.

خانم اکرم: در سی دی گفته شد که اگر نیروهای بیرونی ما بر نیروهای درونی ما غلبه کنند ترس ظاهر می‌شود، این نیروهای درونی ما چه چیزهایی هستند؟
خانم زهره: شما این‌گونه فرض کنید که نفس شما همیشه با آن روح وجن در ارتباط است و جنگ دارد، اگر بتوانید که نفستان را به روحتان نزدیک‌تر کنید، روح بر آن غلبه می‌کند و همیشه آن نیرو را تحت سلطه خودتان دارید؛ ولی وقتی همیشه آن فرمان را از جن بگیرید، آن نیرو از دست می‌رود، در هر شرایط که باشید و هر کاری که بخواهید انجام بدهید.


خانم زهره: من سؤالاتی را از اینترنت سرچ کردم که گفتم در اینجا سؤال و جواب را بخوانم شاید برای شما گره‌گشا باشد.

سؤال- من خیلی وقت‌ها از خراب شدنِ سفر مسافرم می‌ترسیدم؛ اما بدون اینکه در خانه حرفی بزنم، فرزندانم هم نگران پدرشان بودند و مثلاً می‌گفتند: چرا بابا دیر کرده است؟ علت این موضوع چیست و چرا پیش می‌آید؟
وقتی آنچه ما در دلمان هست که دیگری بر زبان می‌آورد، به خاطر این است که همیشه حس‌ها در کائنات پخش می‌شوند. اینجا هنر من همسفر است که با آرامش در ابتدا بتوانم فرزندانم را به آن آرامش برسانم و بعد آن آرامش را به مسافرم منتقل کنم، پس خودِ ما هستیم که اول جوانه را می‌کاریم و بعد فرزندانمان می‌آیند آن را آبیاری می‌کنند و بزرگش می‌کنند.


سؤال- خیلی وقت‌ها که ما می‌ترسیم نتیجه خوبی دارد. مثلاً به‌زور در حق کسی کار بدی انجام دادیم و وقتی می‌خواهیم به آن شخص برسیم، می‌ترسیم که نکند آن شخص رفتار خوبی نشان ندهد؛ اما وقتی به آن شخص می‌رسیم می‌بینیم نه آن‌طور که فکر می‌کردیم نیست همه‌چیز مثبت و خوب است چرا این‌گونه است؟
منشأ ترس بازدارنده از منیت است. ما می‌توانیم با کمترین چیزها خودمان را از بین ببریم و فرمان‌بردار بدنمان باشیم. خشم و ترس مکمل یکدیگر هستند. وقتی‌که می‌ترسید اگر بتوانید سکوت کنید، توانستید آن نیروها را تحت کنترل خودتان بگیرید و وقتی‌که می‌خواهید عصبانی بشوید، حداقل یک‌فاصله آب خوردن به خودتان زمان بدهید که به خشمتان بگویید اندکی صبر کنید و یک‌لحظه که صبر می‌کنید، آن موج از بین می‌رود و دیگر نیست.

سؤال- خیلی وقت‌ها مسافرم کاری می‌کند که به فرزندانم و زندگی‌ام آسیب روحی می‌رسد، من چگونه می‌توانم این را درست کنم؟
وقتی تصمیم می‌گیرید که فرد به جاده خاکی نرود و او بخواهد به حرف گوش ندهد، نمی‌دهد و جاده خاکی را می‌رود و خاکی هم می‌شود؛ اما چون بلافاصله در زمانی کوتاه، لباسش که خاکی شده را تمیز می‌کند، باز دوباره ممکن است برود؛ ولی دفعه بعدی که رفت و دستانش و پاهایش زخمی شد؛ چون زمان می‌برد که زخم‌ها خوب بشوند، در آنجا دانایی‌اش بالا می‌رود. مثل‌اینکه می‌گویند: تازه واردین قضاوت نکنند و آموزش‌های کنگره را بگیرند، دانش که بالا برود دیگر جاده خاکی نمی‌رود و می‌گوید: اگر من می‌دانستم اعتیاد این‌گونه است، هیچ‌وقت نمی‌رفتم.


سؤال- من دوهفته‌ای است که ترسی در وجودم است و عذابم می‌دهد علتش چیست؟
ترس چیزی است که از انجام بعضی کارها به وجود می‌آید و این به آن توانایی‌هایی که داریم برمی‌گردد؛ که آیا من توانمندی انجام این کار را دارم؛ مثلاً پایان سفر اولم نزدیک است و ترسم بر این است که آیا من توانایی سفر دومی شدن را دارم و این ترس را در من ایجاد می‌کند و این ترس بوده و وجود داشته؛ اما خفته بوده است و حالا چون فرد آمده و آموزش‌ها را گرفته، این ترس‌ها بیدار شده است و دیگر تحت فرمانش نیست و باید این را بدانیم که بتوانیم این نیروهایی که در درون ما هستند و با آموزش‌ها بیدار می‌شوند را کنترل کنیم.


خانم صفورا: من یک تجربه‌ای از خودم بگویم؛ زمانی که مسافرم بعد از سه سال حضور در کنگره گفتند: که نمی‌آیم من خیلی ناراحت شدم و ایشان به من گفتند: مادر، من اگر من‌بعد از این حالم بد شد بدانید که آموزش‌ها را خوب نگرفتم و مطمئن باشید اگر ده سال هم به کنگره نیایم، حالم بد نمی‌شود؛ اما اگر به کنگره بیایم و آموزش‌ها را بگیرم و با یک روز نیامدن به کنگره حالم بد شود و نتوانم به حال خوش برسم تکلیف چیست!
و مورد بعدی اینکه یکی از راهنمایان در آن زمان به من گفتند: مسافرت را رها کن و بگذار خودش راه رفتن را یاد بگیرد. تا کی می‌خواهی دست او را بگیری؟ فرزندتان مثل بچه نه ماه می‌ماند و شما می‌خواهید دست این را بگیرید و به‌زور راه ببرید، رهایش کنید و بگذارید آنقدر زمین بخورد که به قول خواهرم زهره دست‌هایش کثیف بشود و زانوهایش زخمی بشود تا خودش راه رفتن را یاد بگیرد. اینکه ما بخواهیم و زور کنیم که مسافرانمان را راه ببریم به‌جایی نمی‌رسیم و هیچ جوابی نمی‌گیریم. انشالله روزی برسد که خودشان به این دانایی برسند تا خودشان بتوانند بلند شوند و مطمئن باشید اینها با بلند شدن ما، به خط اول برمی‌گردند. انشالله خودشان راه رفتن را یاد بگیرند؛ که انشالله سفرشان تمام شد سفر خیلی خوبی را داشته باشند و انشالله آموزش‌ها را خیلی خوب بگیرند تا در سفر دوم از کنگره دور شدند حالشان بد نباشد.

 من خودم انسان‌هایی را دیدم که برگشت خوردند و به سر جای اولشان برگشتند و حتی به کمک راهنمایی هم رسیدند؛ اما کوچک‌ترین خدمتی را که از آنها گرفتند، گفتند: از کنگره می‌رویم. اینها بد است و واقعاً آن شخص آموزش ندیده و نتوانسته روی جهان‌بینی خودش کار کند و ما باید به‌قدری آموزش‌ها را دیده باشیم که اگر صلاح دانستند در اینجا باشیم و اگرنه، نباشیم. درست است وابستگی‌هایی داریم و دل‌تنگی‌ها وجود دارند؛ اما این نباشد که با تحویل دادن خدمت‌ها حالمان بد بشود و انشالله به آن نقطه نرسیم.



تایپ : همسفر زیبا






نظرات() 


همسفرربابه
پنجشنبه 9 آذر 1396 10:17 ق.ظ
خانم زهره،جلسه ی پر بار و آموزنده ای بود خدا قوت. از خانم زیباوخانم الهام هم تشکر میکنم.
همسفر فاطمه
سه شنبه 7 آذر 1396 07:37 ق.ظ
خانم زیبای عزیز دبیر محترم لژیون و خانم الهام عزیز خداقوت و خداقوت ، سپاس بیکران از وجود پربرکتتان در لژیون
بسیار عالی و ممنون از گزارش جامع و کاملتان .
از فضل و لطف الهی سلامتی، توفیق در خدمت را برایتان خواهانم.
خانم زیبا انشاءالله در مسیر کمک راهنمایی خدمت را ادامه دهید.

خانم الهام عزیز اجرتان گل رهایی ، خواسته هایتان برآورده ی بخیر.



خداقوت و تبریک خدمت خانم صبای عزیزم ، نور زندگیم ، برای وجود خانم زهره ، خانم زیبا و خانم الهام

باغتان آباد ، لژیونمان مانند همیشه سبز و پربار
همسفر فاطمه
سه شنبه 7 آذر 1396 07:29 ق.ظ
خداقوت و سپاس خانم زهره ی عزیز راهنمای گرامی ، بسیار تا بسیار دستور جلسه را عالی، جامع ، زیبا و مفید بیان کردید. جلسه سراسر آموزش بود.
ترس در من بسیار بود،با ورود به کنگره و با اموزشهای کنگره و آموزش های راهنمای عزیزم لایه های ترس را در خود بیشتر شناختم و در صدد درمان با خودشناسی،دوست داشتن خود، و نزدیکی به خداوند شدم. ترس هم مانند بسیاری ضدارزشها و مشکلات درونی همیشه در کمین شخصیت انسانی است تا او را از راه بازدارد!
فکر می‌کردم ، این مشکل در من حل شده است ، و لایه های درونی را فراموش کردم و ترس در لابلای وجودم لانه های مخفی برای خود فراهم کرده بود و این نشانه ی این بود که شاخه های دیگر ضدارزشی در وجودم بخوبی هَرَس نشده ، و این شاخه ها در هم تنیده شده ، و مانند یه لایه ی سایبانی پوششی در من بوجود آوردند.
در تجربه ی که داشتم، ترس در من بخوبی خود را نشان داد ، چون در عمل قرار گرفتم و اینجا باید شهامتِ درون خود را می‌دیدم ، و متاسفانه که بهتر است بگویم خوشبختانه دیدم دستم خالی است و تزکیه و پالایش من سطحی بوده ، شاخه های در هم تنیده خود را نشان دادند!
اما در مقابل هم کفه ی آموزشهایی که در عمل به آنها رسیده بودم ، مرا تنها نگذاشتن ، و به فرموده ی راهنمایم: آموزش را پایانی نیست و من باید با آموختن از تمامی انسانها و هستی در مکان و زمانی دیگر باید آموزش می‌دیدم!ترس مرا در شرایطی قرار داد که من باور کنم تلاشم بیهوده بوده است ، اما دوباره راهنمایم مرا در آموزش های صور پنهانم همراهی کرد و دست مرا گرفت و مرا رها نکرد! واینجا بود که باورهای راستین کارکرد خود را به من نشان دادند.و بعد از مدتی و تا اینک توانستم لانه های پنهانی ترس را بیابم و نبرد درونی دیگر برایم آغاز شد ، و جراحی های لایه ها با درد آغاز شد و باز آموزش های راهنمایم به یاری ام رسید. و در این راه ابزار موردِ نیاز را به دستم داد!
خانم زهره ی عزیز بسیار عالی در ادامه راه از جلسه ی شما بهره‌مند شدم و استفاده کردم.
و تلاش دوباره و چندباره را در من زنده کرد. شوق و اشتیاق شما به آموختن بزرگترین و برترین ویژگی شما است و این پایه و اساس هر کاری است . و این شوق دانستن ، توانستن را بدنبال دارد.
در ادامه ی راهتان از فضل و لطف الهی سلامتی ، توفیق در خدمت و لژیونی پربار را برایتان خواهانم.
موفق باشید، خداقوت

فاطمه همسفر امیر
سه شنبه 7 آذر 1396 01:25 ق.ظ
خانم زهره عزیز عالی بود از شما آموختم موفق باشید.
الهام جان و زیبا عزیز خدا قوت و سپاس
همسفر اکرم
دوشنبه 6 آذر 1396 10:16 ب.ظ
خانم زهره عزیر، جلسه پر بار و آموزنده بود.
ان شاالله همیشه در تمام امور زندگی موفق باشید.
زیبا و الهام جون خدا قوت.
همسفر مریم. (1)
دوشنبه 6 آذر 1396 07:50 ب.ظ
خواهر خوبم خانم زهره عزیز بسیار از آموزشهای شما ممنونم موفق و موید باشید
همسفر حوریه
یکشنبه 5 آذر 1396 04:29 ب.ظ
خواهر خوبم خانم زهره عزیز ،بسیار از شما سپاسگزارم بابت آموزشهای خوبی که از شما گرفتم.خوشحالم که میبینم درخت علم راهنمای عزیزمان ثمره داده.
خداوند یار ویاورتان باشد.
همسفر زهرا
یکشنبه 5 آذر 1396 02:22 ب.ظ
ممنون از خانم زهره جلسه خوبی بود ، خدا قوت به خانم الهام و زیبا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox