رسیدن به آرامش

نوشته شده توسط :همسفر فاطمه بیرانوند
شنبه 20 آبان 1396-08:54 ق.ظ

همسرم با لرزش بدن و در عین بی‌تعادلی، دوان‌دوان دور خود می‌چرخید،  می‌نشست و بلند می‌شد و من و اعضای خانه، بچه‌ها، مادر و خواهرش به دنبالش راه افتاده بودیم و قصد آرام کردنش را داشتیم. به یکباره به شکل یک جنازه بی‌حال و همراه با پرش‌های دست‌وپا، وسط اتاق افتاد و همه با ناراحتی و اشک بالای سرش بودیم و  درواقع شاهد جان دادن عزیزمان بودیم...

یا علیم

 

 یکی از روزهای مردادماه سال 88 که اتفاقاً روز تولد دخترم هم بود، رسیدنِ ساعت‌های نجات از اعتیادِ همسرم را نیز لحظه‌شماری می‌کردم و با خود گفتم: امروز دو لحظهٔ شاد را جشن می‌گیریم. روزهای آخر متادون درمانی همسرم بود و حال امروز  بعد از چندین ماه باید با خوردن یک کپسول نالترکسون کار به پایان می‌رسید و همسرم درمان می‌شد. پزشک معالج اعصاب و روان از همسرم پرسید: در این مدت، فقط قرص‌ها و آمپول‌ها را مصرف کردی؟ توی این چند روز که تریاک استفاده نکردی؟ اگر استفاده کردی بگو! همسرم با شجاعت گفت: نه اصلاً! من که ته قلبم می‌دانستم دروغ می‌گوید: گفتم حتماً؟ و دکتر دوباره گفت: خطر دارد، اگر مصرف کردی بگو و او دوباره انکار کرد و گفت: نه کپسول را بدهید بخورم. دکتر کپسول را باز کردند و پودر داخلش را در یک لیوان کوچک یک‌بارمصرف با کمی آب مخلوط کردند و گفتند؛ بخور. همسرم خورد. دکتر هم گفتند: خوب بروید به‌سلامت تمام شد؛ ولی چند جلسه دیگر باید مشاوره و معاینه بیایید.

ما بیرون آمدیم و پیاده راه افتادیم. بعد از پنج دقیقه همسرم چند بار نشست‌وبرخاست، دیدم رنگش پریده شد و گفت: پریشانم، یک ماشین بگیر. ماشین گرفتیم و به خانه آمدیم. پریشانی همسرم چندین برابر و شدیداً هراسان شد. من که آن زمان آگاهی در مورد این کپسول نداشتم، فقط دکتر گفتند؛ هم‌زمانی مصرف این دارو با مواد خطرناک است

همسرم با لرزش بدن و در عین بی‌تعادلی، دوان‌دوان دور خود می‌چرخید،  می‌نشست و بلند می‌شد و من و اعضای خانه، بچه‌ها، مادر و خواهرش به دنبالش راه افتاده بودیم و قصد آرام کردنش را داشتیم. به یکباره حالت تهوع شدید و بالا آوردن، دل‌پیچه‌های شدید، یک وضعیت وحشتناک و غیرقابل‌کنترلی برای ما پیش آورد و ما، مانده بودیم چرا این‌طور شد؟!

بعدها در آموزش‌های کنگره 60، با مادهٔ به‌اصطلاح دارویی نالترکسون یا نالکسون آشنایی پیدا کردم؛ که جسم را از مادهٔ مخدر تهی می‌کند و به صفر می‌رساند و جلوی ورود ماده به جسم و گیرنده‌های عصبی را بسته  و به‌عنوان یک سد عمل می‌کند و الآن من شاید در زیر سایهٔ علم کنگره اطلاعات بیشتری راجع به این دارو، نسبت به آن پزشک دارم و می دانم که حتی خطر مرگ را به دنبال داشت

بعد از تخلیهٔ کامل مواد از جسم همسرم، او به شکل یک جنازه بی‌حال و همراه با پرش‌های دست‌وپا، وسط اتاق افتاد و همه با ناراحتی و اشک بالای سرش بودیم و  درواقع شاهد جان دادن عزیزمان بودیم. با دکتر تماس گرفتم. دکتر با خونسردی گفتند: چیزی نیست، دروغ گفته و مواد استفاده کرده، بیاید برایش یک آمپول بزنیم خوب می‌شود. من با صدای لرزان و با گریه گفتم: همسر من مثل یک جنازه افتاده، چطور بیاید؛ که گفتند: بیایید تا آمپول را به شما بدهیم و من هراسان و با یک وضعیت وحشتناک خودم را به مطب رساندم. یک آمپول را داخل سرنگ آماده به دستم دادند و من که تا حالا تزریقی انجام نداده بودم، با آموزش یک‌دقیقه‌ای مسئول تزریقات به خانه برگشتم و التماس‌های من برای آمدن آن آقا بی‌نتیجه بود. به خانه برگشتم، آمپول را تزریق کردم و چه تزریق سختی؛ چون من برای اولین بار بود که این کار را انجام می‌دادم، درحالی‌که بدن همسرم لرزش و پرش شدید داشت و فقط چند نفر او را محکم گرفته بودند تا من بتوانم آمپول را تزریق کنم.

 بالای سر همسرم نشستم و بر سرش دست نوازش می‌کشیدم و گریه می‌کردم و دلم برایش می‌سوخت و به قدرت تخریب مواد و شکست دوبارهٔ خودم در درونم اعتراف کردم و نمی‌دانستم برای خودم،  فرزندانم  یا پدر و مادر همسرم دلم به درد بیاید

با تزریق آمپول، وضعیت کمی تغییر کرد و اولین کاری که همسرم انجام داد، خود را روی زمین کشید تا خودش را به جوراب گلوله شده‌اش در گوشهٔ اتاق برساند و من که متوجه شده بودم، به‌طرف جوراب رفتم و وقتی جوراب را باز کردم تکه‌ای تریاک را در آن دیدم و آن را برداشتم. التماس‌های همسرم شروع شد و من می‌گفتم: این‌همه زجر کشیدی تحمل‌کن و آه و ناله‌ها به دادوبیداد تبدیل شد و در آخر اعتیاد بار دیگر پیروز شد!! و این در شرایطی بود که اعتیاد ما را در بدترین شرایط مادی قرار داده بود و رنج ما را چندین برابر کرده بود

 این‌یک نمونه و گوشه‌ای از روزهای سخت روش‌های مختلفِ ترکِ اعتیاد بود که من بارها تجربه کرده بودم. همسرم کمی آرام گرفت و بقیه اعضای خانواده در سکوت خود فرورفتند و من تا شب یک فرش بزرگ، چندین  پتو که هنگام لرز شدید روی همسرم انداخته بودیم و باحالت‌های تهوع و.... کثیف شده بودند و انباری از لباس و ملافه را شستم و اشک ریختم و بر بخت سیاه خود افسوس می‌خوردم!

تا یک هفته با یک آدم نیمه‌جان طرف بودم که غذا، آب، قرص‌های اعصاب را در دهانش می‌گذاشتم و بامحبت دست‌ها و پاهایش را که هنوز پرش خفیف را داشتند، ماساژ می‌دادم و مانند یک‌مرده بالای سرش اشک می‌ریختم و بادلی پردرد به فرزندانم می‌نگریستم و دلم برای دخترم می‌سوخت که روز تولدش، تلخ‌ترین روز برایش رقم خورد.

ما در جهل و نادانی خود می‌خواستیم یک مصرف‌کننده که مصرفِ بالای شش گرم خوراکی داشت را این‌گونه معالجه کنیم. به بن‌بست سیاه اعتیاد چشم دوخته بودم که از سوی خدای مهربان، با اعتیادی به آن سنگینی و حال‌وروز خراب، بیمار، خسته و دل‌شکسته، به‌سوی کنگره 60 هدایت شدیم من که با باور و ایمان به کنگره قدم گذاشتم، به‌محض ورود به محوطهٔ شعبه به آرامش رسیدم و سفر خود را با پناه بردن به خدای خود، از جهل و نادانی خودم، به روش dst آغاز کردم.

همسرم تا مرز کما رفته بود  و بعد خود آن پزشک اعتراف کرد که همسرم فاصله‌ای با مرگ نداشته است و چنان راحت این جمله را گفت؛ که گویی جان یک انسان برایش ارزشی نداشت؛ چون یک معتاد بی‌اراده بود! و بعد گفت: راهی نیست جز سم‌زدایی. بستری در بیمارستان، هر وقت از اعتیادش خسته شد، بیاورید بستری شود و سه‌روزه درمانش کنیم! هشت سال پیش هزینه این روش نزدیک به یک‌میلیون بود و خدا خواست که ما این روش را انجام ندادیم و به کنگره آمدیم.

امید و آرامش به خانهٔ ما راه باز کرد و پدر حسین مهربان با کشف صورت‌مسئلهٔ اعتیاد و روش تدریجی (dst) دستان ناتوان ما را گرفت و ما را به آرامش در شهر دانایی دعوت و رهنمون کرد. معتادِ من، مسافر شد و من بال پروازی شدم بانام همسفر. سفر ما فراز و نشیب داشت، مسافرم نافرمانی‌هایی در سفر داشت؛ اما ما آرامش داشتیم؛ چون سفر ما با آموزش همراه بود و کالبد بی‌جان ما، جان دوباره‌ای گرفته بود.  ما در کنگره 60 نجات یافتیم و رها شدیم

هزاران نفر رو به‌سوی بهشت کنگره نهادند و با روش dst, و آموزش‌های رهایی‌بخش کنگره نجات یافتند؛ اما بسیارند دردمندان و راه گم‌گشتگان اعتیاد؛ که هنوز در این سیاهی و کلاف گم‌گشتهٔ اعتیاد در حال دست‌وپا زدن هستند و باید از خدا خواست که راه برای خواستاران درمان اعتیاد به‌سوی کنگره 60 باز شود و این درمان پذیرفته شود و در تمام میهنمان و جهان، آکادمی درمان اعتیاد که توسط مهندسِ علمِ درمانِ اعتیاد، آقای حسین دژاکام، در حال پایه‌گذاری است، بسط و گسترش یابد.

 هر بیماری، درمانی دارد و این درمان را خدا مقرّر فرموده و درمان اعتیاد نیز به لطف خداوند، توسط بزرگ‌مردی رنج‌کشیده در وادی اعتیاد کشف شد

راه و روش درمان DST؛ یعنی احیای انسانی؛ یعنی اهدای  زندگی و معنای زندگی در آرامشی نهفته است که پایه‌اش تفکرات راستین است. این درمان در دستان پرتوان راهنمایان کنگره 60 قرار دارد؛ که با خواست و اطاعت و حرکتِ خودِ مصرف‌کننده شکل می‌گیرد.

باید و باید شکرگزار بود و سجدهٔ شکر برای نعمت الهی درمان DST  بجا آورد و خداوند بخشنده و مهربان است.

خدایا حال مرا خوب گردان، خدایا مرا از بندگان شاکر خود بگردان آمین یا رب‌العالمین

 





نظرات() 


فاطمه همسفر امیر
دوشنبه 29 آبان 1396 02:17 ق.ظ
خانم فاطمه باز هم مثل همیشه عالی بود واقعا بابت قلم شیوا و پر محتوایی که دارید به شما تبریک می گویم موفق وسلامت باشید.
پوران
چهارشنبه 24 آبان 1396 01:10 ب.ظ
خداقوت تبریک به خاطر ارامش امروز ت ممنون از نوشته های بسیارعالیت که همیشه از انها درس میگیرم
امیدوارم من هم بتوانم مانند شما خوب حرکت کنم
همسفر سکینه
دوشنبه 22 آبان 1396 10:43 ب.ظ
خانم فاطمه عزیز تجربه تان آخر شیرینی داشت ،ان شاالله که همه این مسیر شیرین و راه گشا را تجربه کنند .خیلی خوشحالم که حال خوب شما را می بینم موفق باشید.
همسفر حوریه
یکشنبه 21 آبان 1396 06:20 ب.ظ
خانم فاطمه عزیز ممنون از مطالب آموزنده ودلنشینتون.واین که تجربه خود را در اختیار دیگران قرار میدهید.باشد که راه نجاتی دیگران باشد از این روشهای غلط.
وبرای دعای آخرت بلند آمین می گویم.
رعنا
یکشنبه 21 آبان 1396 05:16 ب.ظ
خانم فاطمه عزیز؛ممنون از بیان تجربیات شما.انشااله خداوند حکیم به لطف و رحمت خودش، افرادی که دربند اعتیاد هستند را مسافر کنگره قرار دهد؛ تا به رهایی وآرامش برسند.
الهام قدیری
یکشنبه 21 آبان 1396 01:59 ق.ظ
خانم فاطمه عزیزم ؛ من هم تجربه مشابهی از استفاده نااگاهانه از نالتروکسان داشتم که همسرم را تا مرز نابودی برد .همان طور که در کتاب ۶۰ درجه هم عنوان شده انتخاب راه غلط ممکن است منجر به نابودی خود فرد و دیگران شود . واقعا در آن لحظات خدا یاری مون کرد و اتفاق ناگواری نیفتاد. خدا را شکر بابت بودن در کنگره و آگاهی هایی که کسب کردیم .
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox