لبخند خدا

نوشته شده توسط :همسفر الهام قدیری
چهارشنبه 22 شهریور 1396-12:57 ب.ظ

گوش‌هایم دیگر هیچ‌چیزی نمی‌شنید. احساس می‌کردم خدا به رویم لبخند می‌زند. تمام بدنم از خوشحالی و تعجب می‌لرزید.

به نام خدا 

مسافرم هشت ماه سفر کرد؛ ولی متأسفانه روی پله سه‌دهم سفرش را خراب کرد و به همین خاطر حال خوبی نداشت. مدت‌هاست؛ که به کنگره نمی‌آید و مانع آمدن من هم می‌شود.

روزهای دوشنبه عجیب، دلم هوای لژیون، راهنما، خواهر لژیونی‌ها و حال و هوای کنگره را می‌کند. چندین بار از مسافرم خواستم، اجازه بدهد؛ که بیایم؛ ولی نشد. به لطف خدمتی؛ که دخترم در کنگره گرفته، کمی نرم شد و گفت: این هفته اجازه می‌دهم؛ که بروید. من و ترنم، خوشحال منتظر رسیدن روز دوشنبه بودیم تا یکشنبه‌شب؛ که به خانه برگشت و گفت: نمی‌خواهد بروید، وقتی من نمی‌روم، دلیلی ندارد؛ که شما بروید. ترنم خیلی گریه کرد، من هم از درون فروریختم. خیلی دلم می‌خواست؛ که بیایم. از خدای خودم عاجزانه تمنا کردم که گشایشی در کار ما بیندازد.

صبح روز بعد دیگر هیچ امیدی برای آمدن نداشتیم. سرگرم کارهای روزانه بودم؛ که معجزه اتفاق افتاد .خدا صدایم را شنید و دعایم را اجابت کرد. مسافرم تماس گرفت و بعد از سلام و احوالپرسی گفتمی‌شود خواهش کنم امروز به کلاس بروید. دارویم تمام‌شده، هم به کلاس بروید و هم از کلینیک نزدیک کنگره برای من دارو بگیرید. فقط خواهش می‌کنم حتماً بروید؛ چون برای وعده شب شربت ندارم.

گوش‌هایم دیگر هیچ‌چیزی نمی‌شنید. احساس می‌کردم خدا به رویم لبخند می‌زند. تمام بدنم از خوشحالی و تعجب می‌لرزید.

این امکان نداشت. مسافرم از من خواهش می‌کرد؛ که به کلاس بروم!

اوتی عزیزم دوستت دارم. اوتی عزیزم بابت وجودت تشکر می‌کنم. اوتی عزیزم تو جزء معجزات خداوندی.

خدای خوبم ممنونم؛ که فراموشم نکردی، ممنونم؛ که باوجود تمام گناهانی؛ که می‌کنم بازهم صدای قلبم را شنیدی.

کنگره عزیزم ممنونم؛ که مرا رها نکردی و با نیروهای مثبتت مرا به سمت خودت کشاندی.

هر خواسته‌ای اگر عمیق و قلبی باشد، حتماً به آن می‌رسیم. بعدازاین اتفاق پی بردم؛ که خواسته رهایی مسافرم از صمیم قلبم و خالصانه نبوده، من می‌خواستم مسافرم از بند اعتیاد رها شود تا من زندگی خوبی داشته باشم و هیچ‌وقت رهایی را به خاطر خودش نخواستم. از امروز به بعد نوری در درونم تابیدن گرفته، رد نور را می‌گیرم تا به سرمنشأ نور برسم. انشالله






نظرات() 


ناهید
جمعه 24 شهریور 1396 09:06 ب.ظ
خواهر خوبم به لطف خداوندمسیرگنگره خیلی روشن ترازقبل برایتان باز میشودپایان شب سیاه پیداست بهامیدروزهای روشن الهام عزیزم خداقوت
فاطمه عبدالحسینی
جمعه 24 شهریور 1396 04:52 ب.ظ
باران عزیزم امیدوارم معجزه نیروی عشق ،بیشتر و بیشتر در زندگی ات جاری شود و راه سفر برایت هموارتر گردد.
الهام جان بسیار سپاسگزارم و از همه زحمات شما بی نهایت ممنونم.
جمعه 24 شهریور 1396 04:49 ب.ظ
باران عزیزم امیدوارم معجزه نیروی عشق ،بیشتر و بیشتر در زندگی ات جاری شود و راه سفر برایت هموارتر گردد.
الهام جان بسیار سپاسگزارم و از همه زحمات شما بی نهایت ممنونم.
پنجشنبه 23 شهریور 1396 07:14 ب.ظ
باران جان خواهر خوبم امیدوارم بزودی مسافرت به کنگره وصل شود با هم در این مسیر حرکت کنید به امید خدا واز الهام عزیز هم تشکر می کنم
پنجشنبه 23 شهریور 1396 01:17 ب.ظ
باران عزیز خیلی خوشحال شدم، از خواندن این مطلب اشک ریختم و برایت دعا کردم، ان شاالله رهایی مسافرتون.
الهام جون خدا قوت
زهره
پنجشنبه 23 شهریور 1396 12:00 ب.ظ
خواهر عزیزم انشاالله به زودی مسافرت وصل کنگره میشود.خداقوت به خواهر عزیزم الهام
همسفر مریم
چهارشنبه 22 شهریور 1396 10:28 ب.ظ
خواهر نازنینم باران عزیز. از صمیم قلبم آرزو میکنم مسافرت مجدد به کنگره باز گردد و هر دو با نیروی عشق و خواست واقعی در مسیر رهایی از تاریکیها حرکت کنید و به سر منزل مقصود برسید و طعم شیرین رهایی
را بچشید پیروز و سربلند باشید
همسفر بیرانوند
چهارشنبه 22 شهریور 1396 05:28 ب.ظ
باران زیبا و دانایم ،از روز نخست که وارد لژیون شدید ، به توانایی تان پی بردم ، چون مشارکت شما را خوانده بودم ، البته شما را ندیده بودم،
در لژیون سفردومی ها برای امتحان آماده می‌شدیم، لحظه شماری می‌کردم خانم باران را ببینم ، چون شنیده بودم خوب صحبت می‌کنید و باهوش و ذکاوت هستید ،
زمانی در لژیون شما را دیدم و در آغوش کشیدم ، ترنم باران را در لژیون حس کردم. بسیار زیبا قدرت خداوند را در کلمات نوشته هایت حس می‌کنم،
حس خواستن و توانستن را به نمایش گذاشتید.
سفر سراسر فراز و نشیب است ، و این رهجو مطیع و آگاه است که می‌تواند از گذرگاههای سخت عبور کند.
باران عزیز زندگی سختی ها و رنج های فراوان دارد و شما خود آنها را درک کردی و پشت سر گذاشتی...
شکوفه های امید در جانت به بار نشسته اند ، و گل رهایی به انتظارت در پایان سفر عشق نشسته است،
روزهای آرامش در راه هستند ، لبخند مهتاب شب ظلمانی زندگیت را می‌شکافد و روشنایی در تاریکی به بار می‌نشیند....
همیشه با مشارکتهایتان جان دوباره می‌گیرم و لژیون از گذر لبخند شما از غم ، انرژی ذخیره می‌کند.
رهایی نزدیک است ، پایان شب سیه سپید است .....
مواد در مقابل نیروی عقل ، عشق و ایمان به زانو درمیاید ، و همسفر عاشق به نقطه ی عشق خواهد رسید ، و قدر دان مسافری می‌شود که سوخت تا رهایی و تفکرات راستین ، به سیاهی ها پایان دهد....

شکر برای وجود همسفر باران
خداقوت و تبریک خدمت راهنمای عزیزم خانم صبا برای بارانِ لژیون

خانم الهام اجرتان رهایی ،
وجودتان پربرکت و خدمتتان پرثمر
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox