گزارش عملکرد لژیون روز پنج شنبه 96/05/26

نوشته شده توسط :همسفر الهام قدیری
چهارشنبه 1 شهریور 1396-04:40 ب.ظ

به نام قدرت مطلق الله 

 انرژی منفی قدرتش بیشتر است ، مثلاً می‌گویید: این آدم درست نمی‌شود و این زندگی درست نمی‌شود و حالا باید این‌قدر تکرار کنید تا خنثی شود و حالا از این به بعد هر چه تکرار می‌کنید مثبت‌تر می‌شود و نوشتن خیلی اثربخش است . شما اگر یک‌بار بنویسید به‌اندازه صدبار باور منفی را تغییر می‌دهد و به خاطر همین خداوند به قلم قسم‌خورده است .

به نام قدرت مطلق الله

 

سلام دوستان صبا هستم یک همسفر

خدایا از تو به خاطر تمام محافظت‌هایی ؛که از سیستم ایکس من می‌کنی،  ممنونم . مرا به خاطر تمام آسیب‌هایی؛ که به سیستم ایکس خود زدم ببخش و سیستم ایکس مرا و عزیزانم را مورد شفای خود قرار بده، آمین.

دستور جلسه سیستم ایکس ، یکی از اصلی‌ترین دستور جلسه‌ها است. وقتی سیستم ایکس خود را بشناسید ، خیلی بهتر می‌توانید کمک کنید و بهتر می‌توانید موجب ارتقاء آن بشوید.

خانم مرضیه: برای مشارکت کردن در مورد دستور جلسه شاید چند صفحه نوشته باشم و مطالعه کرده باشم ؛ اما فکر می‌کنم همیشه باید به یک مطلب خاصی برسم و فکر می‌کنم اگر این مطلب را بگویم تکراری است و نگویم بهتر است و این باعث می‌شود شاید اصلاً مشارکت نکنم.

خانم زهره: فکر می‌کردم مطلبی که می‌خواهم بگویم خوب نیست ؛ که متوجه شدم نیاز به تأیید دارم و چون فکر می‌کردم از مطلب دیگران بدتر است کلاً از مشارکت صرف‌نظر می‌کردم و زمانی ؛ که شما فرمودید : تکرار کنید ، من هم مداوم مشارکت کردم و با این موضوع کنار آمدم و زمانی که خودم را قبول داشتم ، دیگر نیاز نبود که دیگران من را تأیید کنند.

خانم فریده: من دقیقاً یک دوره‌ای دچار این مسئله شدم و وقتی‌که بررسی کردم ، متوجه شدم که خیلی کمال‌گرا هستم و ریشه در منیت من داشت و احساس می‌کردم ؛ که باید بهترین مشارکت را من داشته باشم و با خود گفتم : چرا باید من باشم ؟ یعنی بیشتر از همه می‌دانم ؟  بهتر از همه مسئله را درک کرده‌ام ؟  یا ادبیات بهتری دارم و بهتر می‌توانم صحبت کنم ؟  و به این نتیجه رسیدم ؛ که می‌خواستم بیشتر آن را در تصویر بگذارم . تا اینکه دیدم باید حرفی را که می‌زنم گره از مشکل یک انسان باز بکند و شروع کردم بدون مطالعه مشارکت کردن .

من برای هر مشارکتی، تمام وبلاگ‌ها را می خواندم و بعد با خود تکرار می‌کردم و زمان می‌گرفتم؛ که چهار دقیقه بیشتر نشود و بعد از یک مدت متوجه شدم ؛که شاید مشارکت‌هایم قشنگ است ؛ ولی شاید گره از مشکل کسی باز نکند و مدتی گفتم : اصلاً مطالعه نکنم و از داشته‌های قلبی خودم بگویم و دقیقاً درگیری ؛که خودم راجع به آن مسئله در زندگی داشتم را می‌گفتم و نتیجه اش این می شد که افراد می‌گفتند :  این چیزی که شما گفتید، دقیقاً مشکل من بود و بازخوردها خیلی فرق کرد و تأیید به آن شکل نبود که خوب مشارکت می‌کنید، بلکه  این بود که مشارکت تو، این مشکل من را حل کرد و دیدم که چقدر جنسش فرق کرد و جنس من هم فرق کرد و خیلی چیزهای جالبی به من القاء شد ؛ که شاید دو دقیقه مانده به مشارکت ، خودم متوجه آن مطلب نشده بودم و احساس کردم که خیرش خیلی برای من بیشتر بود و اینکه خدمت را برای خود خدمت انجام می‌دهیم و من این را در مشارکت‌هایم پیدا کردم و خیلی وقت‌ها هم دستم را بلند کردم و نشد ؛که صحبت کنم و حرف من را کس دیگری زد و متوجه شدم آنچه باید برسد می‌رسد و لازم نیست که حتماً ادبیات خاصی داشته باشم و ریشه این مشکل منیت من بود و کمال‌گرایی که داشتم.

خانم زهرا: من هم مشکل خانم مرضیه را داشتم ؛ ولی شما گفتید :  به خاطر این مشارکت نکنید؛ که حتماً مطالب خیلی خوب باشد و بعضی از تکرارها لازم است وچون شاید من جلسه اول باشد ؛ که می‌شنوم و تکرارها باعث می‌شود که آموزش بهتری بگیریم و لازم است.

خانم سکینه: یکی از دلایلش هم می‌تواند حقه‌های نفس باشد و هر بار می‌خواهد به یک طریق کاری کند که از مشارکت منصرف شوید.

خانم حوریه: مشکل من در مشارکت،مشکل قیاس بود ، مثلاً فردی که قبل از من مشارکت می‌کرد حرف من را می‌زد و اعتمادبه‌نفسم به‌شدت پایین می‌آمد و آن جلسه یک‌چیزی می‌گفتم ؛ ولی جلسه‌های دیگر مشارکت نمی‌کردم و سعی کردم چیزی که در نظر دارم و تجربه شخصی خودم هست بگویم و دیگر قیاس نکنم.

خانم عفت: من هم از ترس اینکه مورد قضاوت دیگران قرار نگیرم ، بیشتر وقت‌ها مشارکت نمی‌کردم و زمانی که تصمیم گرفتم به این موضوع اهمیت ندهم ، شروع به مشارکت کردم.

خانم الهام: مشکل من هم قضاوت بود و می‌گفتم اگر بخواهم مشارکت کنم و تکراری باشد شاید بگویند : با مشارکتش وقت جلسه را گرفت و مطلبش جالب نبود و همین باعث می‌شد مشارکت نکنم.

خانم صبا: آقای امین می‌گفتند : شاید همه شما می‌گویید ؛ که من چقدر سخنور و مسلط هستم ؛ولی هر زمان که می خواهم صحبت کنم ، اضطراب دارم ؛ اما هر بار که این کار را تکرار می‌کنم ، تسلط من بیشتر می‌شود ؛ ولی اضطراب هم هست . قبلاً اضطرابم بیشتر بود ؛ولی الآن من بیشتر به آن مسلط می‌شوم ، پس این فکر را نکنید ؛ که مثلاً فراموش کنید یا تپق بزنید . خود آقای مهندس هم ممکن است زمانی ؛که صحبت می‌کنند  ، مطلب را فراموش کنند این طبیعی است و انسانی که این را بپذیرد یک‌قدم جلوتر می‌رود. گاهی شما که می‌توانید خوب صحبت کنید، صحبت نمی‌کنید و میدان می‌افتد دست کسانی که اصلاً نمی‌توانند صحبت کنند. مثل رأی دادن است ، کسانی که می‌گویند : ما رأی نمی‌دهیم ، باعث می‌شود کسانی که رأی منفی دارند بالا بیایند و این دموکراسی است. نیت خود را خالص کنید. من هرروز بخواهم مشارکت کنم این دعا را می‌خوانم:

رَبّ‏ِ اشْرَحْ لىِ صَدْرِى وَ یَسِّرْلىِ أَمْرِى وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانىِ یَفْقَهُواْ قَوْلىِ (آیه ۲۵ تا ۲۸ سوره طه)

یک‌وقت‌های شما می‌خواهید با مشارکت خودتان را بزرگ کنید و یک‌وقتی می‌خواهید کنگره را بزرگ کنید و این دو فرق می‌کند و زمانی می‌خواهید علم کنگره را با مشارکت نشان دهید تا جذب شوند ، مثلاً زمانی که استاد هستید،  می‌خواهید طوری در مورد سیستم ایکس صحبت کنید؛ که همه بروند و سیستم ایکس را کشف کنند و زمانی هم هست که صحبت می‌کنید و اصلاً خودتان هم نمی‌فهمید که چه گفته‌اید. انیشتین می‌گوید: مطلبی را شما خوب فهمیدید ؛ که بتوانید به مادربزرگتان انتقال دهید . اگر شما سیستم ایکس را طوری فهمیدید ؛ که توانستید به مادربزرگتان بفهمانید ؛یعنی آنقدر این را خوب فهمیده باشید که در قالب مثال، عکس، طوری به او بگویید که او هم بفهمد .مثال زدن نشان می‌دهد که شما فهمیده‌اید، مثلاً می‌گویید : آقای مهندس مثل مغز است ؛ یعنی مغز فرمان اشتباه صادر نمی‌کند و اشتباه را من می‌کنم و ناقل‌های عصبی فرمان را با مشکل و تأخیر می‌رسانند و دستورهای خودشان را می‌دهند و مغز هیچ‌وقت اشتباه نمی‌کند. دیده‌بان که اشتباه نمی‌کند و من هستم که با حس خودم ، اشتباه می‌کنم .

 زمانی که دلتان می‌خواهد ؛که بیشتر بفهمید و دلتان نمی‌خواهد ؛ که بیشتر پز دهید،  نیروهای الهی وارد می‌شوند و به شما کمک می‌کنند و چیزی را می‌فهمید که قبلاً متوجه آن نبودید. بعضی‌ها می‌گویند : من هر جا می‌روم ، چشم می‌خورم یا می‌گویند : من همیشه تو چشم هستم . کسی تو چشم هست که خیلی بخواهد دیده شود و نیاز درونی‌اش هم این است ؛ که دیده بشود و چون نیاز درونی‌اش این است که دیده شود ، دیده می‌شود و چشم می‌خورد و برای بعضی اصلاً این مهم نیست. مثلاً الآن این تیپ را زده است و می‌خواهد دیده شود و یا غذایی را درست کرده برای اینکه همه بفهمند که دست‌پخت او عالی است، حس‌ها که تغییر کند انرژی‌های بد هم تغییر می‌کند.

وقتی شما این دعا را اول صحبت خود می‌کنید ، انرژی‌های که می‌گیرید اثر می‌گذارد و اثرگذاری را خداوند می‌دهد و خداوند هم به نیات شما نگاه می‌کند و بیشترین حس خوب را زمانی می‌گیرید ؛که نیات شما خوب باشد . ان‌شاءالله خداوند در همه خدمت‌هایی که انجام می‌دهیم، کمکمان کند ؛که قبله‌مان در خدمت محبت باشد و با خدمت‌هایمان به خداوند نزدیک‌تر شویم.

 

ادامه وادی تفکر :

چند نمونه از باورهای خود را بگویید؟

خانم حوریه: من یک باوری که دارم این است ؛ که هیچ‌وقت ازنظر مالی معطل نمانده‌ام و همیشه خداوند پشت‌وپناهم بوده است و واقعاً باور دارم . یکی از من پرسید : در این گرانی برای تهیه جهیزیه اضطراب نداری ؟ گفتم : نه ؛ چون من باور دارم ، هر زمان که احتیاج داشتم خدا از جایی برایم رسانده است.

خانم فریده: من در جای پارک ماشین خیلی خوش‌شانس هستم و در بدترین جاها رفتم و به محضی که وارد شدم یک ماشین رفته و من جایش پارک کردم و باور دیگری که دارم این است که، هر وجهی از زندگی چه مالی، چه جانی، چه عاطفی، چه‌کاری، چه اجتماعی وقتی‌که از چیزی گذشتم بهترش را به دست آوردم قبلاً جاهایی ترس داشتم و فکر می‌کردم جایی کار می‌کند و جایی نمی‌کند و جاهایی شک داشتم ؛ چون سریع جواب نگرفته بودم ؛ ولی زمانی که به خودم فرصت دادم و بررسی کردم، دیدم آنجا هم به من جواب داده بود ؛ ولی من آن لحظه متوجه نشده بودم. در کنگره برایم کاملاً ثابت‌شده است ؛که هر چه قدر بخشیده‌ام ، ضربدر ده آن برگشته است و خیلی وقت‌ها به نیت کس دیگری داده‌ام و ضربدر سی به من برگشته است  و مطمئنم این ضربدر ده و یا ضربدر سی‌اش آن بخشی است ؛ که من می‌بینم ؛ و مطمئنم در ابعاد دیگر هم خیلی از گره‌های من یا مسیر را برای من بازکرده است. به این خیلی ایمان‌دارم و از باور هم گذشته است.

خانم صبا: شما باید خودتان را شخم بزنید و بفهمید که باور غلط من چیست . هر چیزی که شمارا اذیت می‌کند ، نتیجه یک باور غلط است . اول باید به باورتان فکر کنید و بعد ببینید که باور شما نتیجه چه فکری است و بعد فکرتان را با یک فکر قوی‌تر جایگزین کنید و تکرار کنید تا باور بشود و با آن باور رفتارتان را عوض کنید. من یک همکاری داشتم که دیر ازدواج کرد و بچه دار نمی شدند و گفت : این نتیجه چه باوری در من است؛چون من می‌گویم : سنم زیاد است و سنم از بچه‌دار شدن گذشته است؟! دوست من در قرآن سوره‌های کسانی که سنشان زیاد بوده ؛ ولی خداوند به آنها فرزند داده است ، مثل حضرت ابراهیم  را پیدا کرد که می‌گفت : خدایا از من نسلی نیکو قرار بده ، هرچند که من پیر و فرتوت هستم و همسرم هم نازا است. می‌گفت : این را نوشتم و چون انرژی آیات قرآنی خیلی بالا است و وقتی‌که یک قصه قرآنی را به‌عنوان باور قبول می‌کنیم ، هر بار که به آن نگاه می‌کنید ، خودتان را در آن قصه می‌برید و متناسب با آن به باور می‌رسید و دوست من با این تغییر باور ناخودآگاه باردار شد .

شما اگر یک‌بار بگویید : نمی‌توانم ، باید ۱۷ بار بگویید می‌توانم و تازه برسید به صفر و حالا باید چند بار دیگر بگویید که مثبت شود تا بتوانید آن کار را انجام دهید. حالا باید ببینید ؛ که در زندگی‌تان چقدر گفتید که نمی‌توانم .  انرژی منفی قدرتش بیشتر است ، مثلاً می‌گویید: این آدم درست نمی‌شود و این زندگی درست نمی‌شود و حالا باید این‌قدر تکرار کنید تا خنثی شود و حالا از این به بعد هر چه تکرار می‌کنید مثبت‌تر می‌شود و نوشتن خیلی اثربخش است . شما اگر یک‌بار بنویسید به‌اندازه صدبار باور منفی را تغییر می‌دهد و به خاطر همین خداوند به قلم قسم‌خورده است و بنویسید که من هرروز بهتر و بهتر می‌شوم .نه اینکه ظاهراً بگویید و در ته دلتان چیز دیگری باشد و زمانی که ته دلتان یقین ندارید؛ یعنی ایمان ندارید و ایمان هم از نتیجه انطباق ذهن با روح است و هر زمان این دو باهم کاملاً منطبق شده باشد به ایمان رسیده است.

من همیشه از قصه حضرت موسی خیلی الهام گرفتم که خداوند گفت : ناراحت نشو و فرزندت را در آب بینداز ؛ چون اگر ناراحت می‌شد ، اتفاقات بدی برایش می‌افتاد. احساس خوب متناسب با اتفاق‌های خوب است و احساس بد متناسب با اتفاق‌های بد است . اگر آن آدم زمانی که بچه‌اش را در آب می‌انداخت می‌ترسید و ایمان نداشت ، دیگر بچه‌اش را نمی‌دید ؛ ولی چون با یقین کامل بچه‌اش را در آب انداخت و ایمان داشت ، خداوند دوباره بچه‌اش را به او بازگرداند. وقتی در صراط مستقیم حرکت می‌کنید نترسید و مادر حضرت موسی بچه‌اش را در آب انداخت و خداوند حضرت موسی را در بغل دشمن می‌گذارد و در همان‌جا بزرگ می‌شود.

خانم مرضیه: یکی از باورهای من ترس بود و یک دفتر تهیه کردم و با دخترم ذکر یا علی ادرکنی و جملات زیبایی که متناسب با حالم باشد را می نویسم .دخترم که می‌خواست بنویسد که بابا علی خوب می‌شود ،می‌نوشت ؛ که شاید بابا علی خوب بشود و ترس من در دخترم هم اثر گذاشته بود و من گفتم : بنویس ؛ که حتماً خوب می‌شود و از این به بعد هر چه که می‌خواست بنویسد می‌نوشت که بابا علی حتماً خوب می‌شود و تغییر باورها در حال خودمان هم خیلی تأثیر می‌گذارد و الآن حالمان خیلی بهتر شده است.

خانم مریم: من هم آدم ترسویی هستم و دخترم که می‌خواهد به مدرسه برود ، می‌گوید: که خودم بروم؛  ولی من نمی‌گذارم و خودم می‌برم و خودم هم می‌آورم و به خاطر اتفاق‌های بدی ؛که در جامعه می‌بینم این کار را می‌کنم تا از این اتفاق‌ها دوری‌کنم.

خانم صبا: من همیشه صبح‌ها می‌گفتم:  زود باشید حرکت کنید تا من دیر نرسم ؛چون دارم می‌گویم دیر نرسم ، ضمیر ناخودآگاه، دیر رسیدن را می‌بیند و همیشه دیر می‌رسیدم و شما هم می‌گویید: نکند که بلایی سرش بیاید و وزن حرف شما روی بلا است و می‌گویید که می‌برم تا بلایی سرش نیاید و انرژی که جذب می‌کنید همین است . این‌یک باور منفی است که شما دارید و باور منفی این رفتار را برای شما رقم‌زده است و باید روزانه به این فکر کنید ؛ که در قبال اشکالاتی که پیش‌آمده چقدر کودک، سالم رفته و برگشته و گاهی منطق شما می‌گوید : پس آنهایی که اتفاق افتاد چه بود ؟ ولی با خود بگویید : این‌هایی که سالم رفتند و آمدند چه بود ؟ خودتان به این مسئله انرژی می‌دهید و این‌یک حس منفی است؛، مثل مشارکت است ؛که مشارکت را می‌کنید ؛ ولی حس پشتش فرق می‌کند و این حس انرژی‌اش را تغییر می‌دهد . حالا باید خودتان تشخیص دهید ؛چون من مسیر و شرایط شمارا نمی‌دانم ؛ ولی می‌خواهم بگویم که اگر بترسید اتفاق می‌افتد.

خانم فریده: پسرهای من فقط باید از یک پل عابر رد شوند تا به مدرسه برسند و همسرم می‌گفت : روی همان پل عابر آنها را می‌گیرند و من هم چون آدم ترسویی بودم ، با آنها می‌رفتم و می‌آمدم ولی بعد مدتی برای اینکه دلم آرام بگیرد ذکر لاحول ولا قوه الا بالله علی العظیم را می‌گفتم و این ذکر من را کاملاً آرام کرد و دیگر پسرهایم خودشان به مدرسه می‌رفتند و می‌آمدند و هیچ اتفاقی هم برای آنها نیفتاد .متوجه شدم که با ترس‌هایم هم فرزندانم  و هم روح خودم را اذیت می‌کردم و این استرس را به دیگران هم می‌دادم و می‌گفتم : شما می‌گذارید بچه‌تان تنها برود ؟ خیلی زود است و من این کار را نمی‌کنم و بقیه را هم به ترس می‌انداختم و این ذکر کلاً معجزه کرد و قلب من را آرام کرد و بعد آن فکر می‌کنم یکسری نیروها هستند ؛ که از من خیلی زرنگ‌تر هستند و از بچه‌ها محافظت می‌کنند و اگر من هم نتوانم آن نیروها به‌موقع می‌رسند و خیلی راحت شدم.

خانم صبا: باورهای شما خیلی خوب کار می‌کند و خیلی چیزها را از شما می‌گیرد و قدرت تفکرتان را تعطیل می‌کند. مسئله اصلی کل مردم جهان، تفکر کردن است. کل مردم این چیزها را دارند ، مثلاً یک روز بارانی ساعت ۱۱  از یک خیابانی رد شدید و یک ماشین قرمز توجه تان را جلب کرده و تصادف کردید و یک روز دیگر برحسب‌تصادف دوباره در آن خیابان یک ماشین قرمز می‌بینید و می‌گویید ؛ که باز همان چیزها تکرار می شود و  باز تصادف می‌کنم ؛ چون همه‌چیزهایی ؛ که دارد اتفاق می‌افتد ،شبیه همان روز است و واقعاً هم اتفاق می‌افتد؛ چون در آن لحظه نسبت به آن مسئله این‌قدر انرژی شما قوی می‌شود و خودتان سناریو می‌نویسید و ربط می‌دهید و چون اینها را ربط می‌دهید ، این قانون برای شما اعمال می‌شود و دفعه بعد هم که اتفاق بیفتد می‌گویید:  دیدید گفتم، درحالی‌که این باور خودتان است و باورتان  روی شما کار می‌کند و باور خوب، خوب کار می‌کند و باور بد ، هم ، بد کار می‌کند ، مثلاً اگر پول را برای زمانی که مشکلی پیش بیاید، پس انداز کنید ، مشکل پیش می‌آید. باید باورها را عوض کرد و باور به این راحتی عوض نمی‌شود ؛ چون شما به آن باورتان خیلی انرژی داده‌اید و دوست من هم از زمانی که قرآن را خواند، باردار نشد ، بلکه می‌نوشت و مدام تکرار می‌کرد و به‌یقین و ایمان ؛ که رسید ، این اتفاق برایش افتاد. ولی گاهی اوقات به کمک نوشتن ، باورتان را می‌شکنید و این باور عوض می‌شود و اتفاق‌های خوبی برایتان می‌افتد.

خانم صبا: باورهای خوبتان را بنویسید و هر بار که می‌خوانید باورهایتان قوی‌تر می‌شود و این به شما کمک می‌کند. یک حدیث را از امام صادق خوانده بودم ؛که وقتی می‌بخشید ده برابر و زمانی ؛که قرض می‌دهید هیجده برابر به دست می‌آورید . در اتوبوس به خانمی بلیت دادم و زمانی که به خانه رسیدم دخترم گفت : عمو، با اتوبوس جایی رفته بود و بلیت خریده است و گفت : دیگر احتیاج ندارم و این بلیت‌ها را به مادرت بده. دیدم نه تاست و گفتم: نه این باید ده تا باشد و گشتم که یک بلیت هم روی زمین افتاده است ؛ چون باور داشتم ؛که ده برابرش می‌رسد و گاهی می‌گوییم : بلیت که چیزی نیست ؛ولی دلار که نمی‌رسد؛ یعنی می‌گوییم : چیزهای ساده درست می‌شود ؛ ولی چیزهای بزرگ نمی‌شود و چون خودمان این را می‌گوییم برای چیزهای کوچک درست می‌شود و برای چیزهای بزرگ درست نمی‌شود. درصورتی‌که همان قانونی که برای بلیت کار کرد ، برای ده سکه طلا یا ده ماشین یا ده خانه هم کار می‌کند ؛ ولی من هنوز به باور ده تا خانه نرسیده‌ام.

سؤال -  چرا زمانی که می‌بخشیم ده برابر و زمانی که قرض می‌دهیم هیجده برابر به دست می‌آوریم ؟

خانم صبا: زمانی که به انسانی قرض می‌دهید، آن انسان برای اینکه پول شمارا بدهد باید یک فعالیتی انجام دهد و تلاش کند و چرخ اقتصاد می‌چرخد؛ ولی زمانی که می‌بخشید او دیگر خیالش راحت می‌شود که نمی‌خواهد این پول را پس دهد.  زمانی که قرض می‌دهید ؛ چون این چرخه را فعال می‌کنید برکتش خیلی بیشتر است. بانکداری اسلامی هم یک قرض‌الحسنه است و زمانی که به کسی قرض‌الحسنه می‌دهید برکتش خیلی بیشتر است و پاداش قرض‌الحسنه حداقل هیجده برابر است.

سؤال-  گاهی نیتمان برای بخشیدن این است که بعد از بخشش چیزی را به دست آوریم این درست است؟

خانم صبا: اشکال ندارد و شما باید این کار را تکرار کنید و ادامه دهید و اسیر حقه نفس نشوید ؛ چون باعث می‌شود که شما نبخشید . وقتی رشد پیدا کنید و بخشش را به خاطر خود بخشش انجام دهید به خیلی، خیلی بیشتر از چیزی که بخشیدید می‌رسید.

خانم فاطمه: یک خانمی پرسید ؛ که ما نماز ظهر می‌خوانیم باید بگوییم : چهار رکعت نماز ظهر می‌خوانیم ؟ جواب دادند : که نگویید بهتر است ؛چون شما  با زبان خودتان می‌گویید چهار رکعت نماز می‌خوانم ؛ که من فکر می‌کنم این هم خودش به باور برمی‌گردد . اگر اسم چهار را نیاوریم بهتر است و بگوییم که نماز ظهر می‌خوانم ؛ چون شاید اندازه چهارصد رکعت نماز برای ما ثواب داشته باشد ؛ ولی زمانی که خودتان تعیین می‌کنید و می‌گویید : خدایا من چهار رکعت نماز می‌خوانم اندازه آن چهار رکعت برای تو ثواب دارد.

خانم صبا: باورهای خود را بنویسید تا کم‌کم این‌قدر قوی بشود و بگویید من قدرت تغییر دارم و کم‌کم ساختارهای، شبیه آن را جذب می‌کنید. مثل این چیزی که خانم مرضیه گفت که من باورهایم را تغییر دادم و کم‌کم انرژی‌هایم تغییر کرد و در شرایطی قرار می‌گیرید که این باور تقویت شود. زمانی شما۳۰ باور منفی دارید و ۱۰ باور مثبت و میانگین اینها می‌شود باور منفی. می‌گویید : من مثبت هم هستم ؛ولی میزان کم است و باید میزان را بیشتر کنید.  برای همین است که گاهی وقت‌ها معکوس  و ناامید و خسته می‌شوید ؛ ولی بعضی وقت‌ها باید در را بیست هزار بار بکوبید تا باز شود.

سی‌دی‌های قیاس، قضاوت، سرنوشت، بایگانی، جلودار واقعی، بازی پازل، اینها سی‌دی‌های هستند ؛ که ذهن را یک‌لحظه پیش خودشان می‌برند .مطالبی که در این سی‌دی‌ها مطرح می‌شود را زمانی که برای اولین بار گوش می‌کنید دچار یک سرخوشی می‌شوید و انرژی زیادی دارد ؛ ولی باز از فردا مثلاً شروع به قضاوت می‌کنید . چطور می‌شود ؛ که در یک‌لحظه این اتفاق برایتان می‌افتد ؛ ولی دوباره برمی‌گردید؟  مثلاً مجلس دعا می‌روید و می‌گویید که حالم خیلی خوب شد و باز از روز بعد همان کارهای منفی را انجام می‌دهید و تصمیماتی که گرفته بودید یادتان می‌رود؛  چون همان لحظه باوری در شما نشسته است ؛ ولی چون درون شما پر از باورهای منفی است ، فوری باورهای مثبت را می‌خورند و باید مدام خودتان را در معرض همان باور قرار دهید؛  یعنی مدام خودتان را سمت آگاهی‌هایی که از آن جنس ، احتیاج دارید قرار بدهید . به‌طور مثال کسانی که فکر می‌کنند مدرک دانشگاهی خیلی مهم است تا بتوانند پول‌دار شوند و شغل خوب داشته باشند ، مدام می‌گردند و آدم‌هایی را پیدا می‌کنند ؛ که چون تحصیلات دارند و چون شغل دولتی دارند ، موفق هستند و بعد این باور در ذهنشان می‌نشیند ؛ ولی بعضی وقت‌ها فرد دانشگاه هم نرفته ؛ ولی خیلی موفق است و می‌تواند هزار دانشگاهی را ساپورت کند و بعد می‌گویید : می‌شود موفقیت را ، آرامش را، رشد کردن و فهم و شعور را بدون مدرک هم به دست آورد.

همه فکر می‌کنند که کسی که دکتر است و تحصیلات دانشگاهی راجع به طب دارد،  می‌تواند مریض‌ها را شفا دهد ؛ ولی آقای مهندس که طب نخوانده است ، پس چطور می‌تواند این‌همه آدم را شفا دهد ؟ کدام دکتر را شما می‌توانید پیدا کنید ؛ که این‌همه آدم را شفا داده باشد و کدام جراح را پیدا می‌کنید که سالانه ۲۰۰۰ جراحی موفقیت‌آمیز از جنس مرگ و زندگی را داشته باشد ؟ این‌یک باور است . یا مگر الآن آقای مهندس پول‌دار نیست ؟ آیا خیلی کار می‌کنند که پول‌دار شده‌اند؟  پس به باور ربط دارد . گاهی اوقات باورهایتان را به یکسری چیزها گره می‌زنید و این‌ها را باید در خودتان پیدا کنید. به این فکر کنید کتاب‌های آدم‌های موفق را بخوانید و در تولدها حرف آدم‌ها را گوش کنید و بعد متوجه می‌شوید شما با باورهایتان برای خودتان سناریو نوشته‌اید.

خانم سکینه: وقتی‌که مسافرم در سفر اول بود ، اصلاً باور نداشتم که رهایی را ببینم ؛ ولی بعد که به رهایی رسید به این باور رسیدم که رهاشده است و سمت مواد برنمی‌گردد ؛ولی خودش می‌گوید : از کجا معلوم که دوباره مصرف نکنم و یک دوست مصرف‌کننده دارد و با او که می‌گردد حالش خراب می‌شود.

خانم صبا: کسی که روی باورهای خودش کار ‌کند و باور داشته باشد که این اتفاق نمی‌افتد و تکرار کند به سمتی می‌رود ؛ که این باور در جهت او کار می‌کند . اگر همسرت باور منفی دارد تو هم هزار باور مثبت داری؛  که باور تو به او غالب می‌شود. مثل باور آقای مهندس می‌ماند ، هزاران نفر به ایشان گفتند : که تو نمی‌توانی این مسیر را جلو ببری ؛ ولی چون باور داشت بعد از هشت سال نتیجه به سمت باور مهندس رفت و الآن لژیون پزشکان نزد آقای مهندس می‌آیند؛ ولی آن زمان اگر پشت باورشان ایمان نبود به نتیجه نمی‌رسیدند .

 بعد از یک مدت شما نشانه‌هایی می‌بینید که باورهای شما اشتباه است ؛ولی اگر ایمانتان قوی باشد ، می‌بینید که این‌طور نیست. یکی از خواهرانتان می‌گفت : من ذکر یا علی ادرکنی را می‌نوشتم و بعد یک شرایطی پیش می‌آمد ؛ که مشکلاتم بیشتر می‌شد؛  یعنی می‌خواست به من بگوید :  هر چه هم بنویسم مسئله‌ام حل نمی‌شود ؛ ولی گفتم : این ذکر از تو هم قوی‌تر است ، از تو ناامیدی هم قوی‌تر است ، از تو بی‌ایمانی هم قوی‌تر است. اگر شما به این ایمان نرسید ، مسئله حل نمی‌شود. بگویید :  مطمئنم که این اتفاق نمی‌افتد و حتی اگر هم اتفاق رخ بدهد بگویید : مطمئنم ؛ که تغییر اتفاق می‌افتد . باید به این ایمان برسید و ایمان خیلی کار می‌برد . ایمان واقعی ؛ یعنی از دریچه خداوند به مسئله نگاه کنید .ایمان یعنی مادر حضرت موسی که گفت : مطمئنم این بچه سرانجام خوبی خواهد داشت.

۴۲ بار در قرآن راجع حزن صحبت کرده است و خداوند بارها به پیامبرانش گفته است :  اندوهگین نشوید ؛ چون اگر حس پیامبر منفی می‌شد ، اتفاقات بدی را جذب می‌کرد . اگر هم اتفاقی افتاد ناراحت نباشید و بگویید:  حتماً یک خیری هست ؛ چون زمانی که ناراحت می‌شوید ،حستان بد می‌شود و چون حس بد می‌شود ، هستی از جنس آن انرژی را می‌گیرد ؛ ولی اگر در آن لحظه تغیرش بدهید و بگویید :  که آیا ده سال دیگر هم این مسئله من هست یا نه؛ و بگویید : نه ! در ده سال دیگر این مسئله من نخواهد بود،  این باعث می‌شود که همان لحظه خودتان را از مسئله بیرون بکشید ؛چون از مسئله بیرون می‌آیید ، دیگر رنج مسئله را نمی‌بینید و به آن انرژی نمی‌دهید و از همان‌جا انرژی دادنتان به مسئله قطع می‌شود . دومین راهکار این است که بگویید : خیر این مسئله برای من چیست ؟ وقتی می‌گویید : خیر مسئله، دوباره نگرانی‌هایتان را قطع کرده‌اید و به دنبال جذب خیر هستید ؛  چون دنبال جذب خیر هستید ،هستی انرژی‌هایی از جنس خیر در مسیر شما می‌گذارد. مثلاً بگویید : که خیر اینکه سفر مسافرم طولانی شد چیست ؟ هستی هم خیرهایش را نشان می‌دهد و باید خودتان اینها را فعال کنید و با این دو قانون و باورها کارکنید .

 

این بحث ادامه دارد ...


تایپ : همسفر فاطمه 





نظرات() 


زهره
شنبه 4 شهریور 1396 12:32 ب.ظ
خداقوت به خانم الهام وفاطمه عزیز.انشالله به خواسته درونیتان میرسید.
عفت
شنبه 4 شهریور 1396 08:39 ق.ظ
خدا قوت خانم الهام وخانم فاطمه امید وارم به بهترین شکل به خواسته هایتان برسید
خدا قوت خانم صبای عزیزم سپاسگزارم
همسفر مرضیه
جمعه 3 شهریور 1396 04:55 ب.ظ
خانم صبای عزیزم راهنمای خوبم برای حضور در کنار شما و بهره بردن از کلام نافذتان هزاران هزار بار خدا را شکر می کنم، انشالله در تمامی حلقه های زندگی سعادتمند باشید و سرشار از آرامش
خانم فاطمه و خانم الهام عزیز سپاس بابت زحماتتان. امیدوارم در مسیر زندگی خیرترین ها نصیبتان شود
مریم نظری
پنجشنبه 2 شهریور 1396 11:13 ق.ظ
خدا قوت خدمت همگی شما عزیزان، از صحبتهای همگی شما عزیزانم استفاده کردم.
همسفر زهرا
چهارشنبه 1 شهریور 1396 10:22 ب.ظ
خدا قوت به خانم الهام و خانم صفورا سپاس به خاطر زحماتی که میکشید
همسفربیرانوند
چهارشنبه 1 شهریور 1396 06:01 ب.ظ
خداقوت و سپاس خانم فاطمه عزیز
خداقوت و سپاس خانم الهام عزیز،
اجرتان رهایی و رسیدن به باور و آرامش الهی

خانم نظری عزیز سپاس بیکران برای تمام تصاویر زیبایی که از لژیون ما تهیه کردید. و باید همیشه و هربار از شما تشکر می‌کردم ، مرا به لطف خود ببخشید.
خدمتتان پربرکت ، اجرتان کمک راهنمایی
همسفر بیرانوند
چهارشنبه 1 شهریور 1396 05:58 ب.ظ
با نام و یاد و شکر خدا

چه زیباست الفاظ و کلام الهی در قالب آموزش ، شور و شوق ، تلاش و تکاپو ، شخم زدن، کاشت ، داشت و برداشت،
حرکت ، خلوص یافتن ، غربال شدن ، عبور از گذرگاههای سخت ، آزمون و خطا ، آفریده شدن انسان در رنج و.....رفتن و رفتن و رسیدن ، و باز نقطه سرخط و رسیدن تا بی نهایت ، تا مکانی که آمدیم و نقطه ای که شروع کردیم ، می‌رسیم اما با یک تفاوت ....
و آن دانایی و آگاهی و طی مراحل تکامل.
و لژیون یعنی تکامل در جمع ، آموزش با داشتن یک نشانِ راه و یک پرچمدار.
خداقوت و سپاس راهنمایم ، چراغ راهم ، خانم صبای مهربانی ها
تفکر و تفکر و تغییر باورها ، و حرکت در جهت تغییر ، تبدیل و ترخیص ،
من برای رسیدن به باور درست باید از باور غلط عبور کنم ، کارآزموده و رها.
فقط ایمان به آموزش و اطاعت از راهنما ، مرا به ناممکن ها می‌رساند و مطیع خدایی می‌شوم که جلودار واقعی است.
من بارها و بارها از کوچکترین مسائل تا بزرگترین با اطاعت از راهنما به باوری محکم رسیدم و نتیجه دیدم ،
و تجربه کرده ام که می‌گویم .
و چه شیرین است باور به خدایم ، وقتی ایمان دارم من با وجودش شکست ناپذیرم ، و چه زیباست حتی اگر چیزی را که خواستم اتفاق نیفتاده ، اما با لذت و آرامش در آن مقطع ماندم و لحظه هایی را که زجرآور می‌دانستم ، اما با صبر ، و با نگاهی دیگر شیرین و به رنگِ خدا پذیرفتم....

قدرت باور بسیار تا بسیار چه در جهت مثبت یا منفی!!!قوی و توانمند است.
گاهی حیرت می‌کنم ، که کاری که سالیان رنجش را متحمل می‌شدم با یک فکر کردن در ذهن ، با چند ثانیه وقت به بهترین تیدیل می‌کنم ، گویی خداوند بنده اش را که توکل کند شعبده باز می‌کند ، و معجزه پشتِ معجزه صورت می‌پذیرد.
خداوندا لیاقت پذیرفتن و تسلیم در مقابل باورهای الهی ات را روزی و قسمت ما گردان.
خداوندا شو شود را به ما نشان بده و و قدرت کن فیکون خود را در باورمان رشد عطا بفرما.

خدایا شکرشکرشکر
خدایا حتی آنی ما را به خودمان وامگذار ، و یاری مان فرما در گذرگاههای سخت ، فقط با یاد و اطاعت خودت ، خدایا ما پروردگاری جز تو نداریم.
خدایا عبور از گذرگاههای سخت را بر ما آسان فرما ، همان گذرگاه که در کتاب آسمانی به آن اشاره کردی و رهانیدن گردنی و آزاد کردن انسانی.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox