آنچه از راهنمایم آموختم(قسمت دوم)

نوشته شده توسط :همسفر فاطمه بیرانوند
چهارشنبه 18 اسفند 1395-09:05 ب.ظ

تازه فهمیدم در هستی چه خبر است ، و من بیهوده نیستم و خودم هستم که در کائنات برای خود می سازم یا خراب می‌کنم ، و امواج مثبت و منفی و تاثیر باورها و تفکراتم را تازه ، دیدم. و درون و برون خود را مشاهده کردم ، و به یک خودمشاهده گری رسیدم.
 من ریز ریز از راهنما آموزش می‌گرفتم.
بنام قادر متعال

با شکر و سپاس از خدایم برای قراردادن راهنما در هر زمانی برای بنده اش ، که بتواند راه را پیدا کند و طی مسیر نماید. راهنما نقشه راهی را که خود رفته و بدرستی و نادرستی آن پی برده ،به رهجو می‌سپارد. 
ساختار جسم ، روان و جهان بینی من در دستان خودم قرار دارد، مانند همان ساختمانی که گفتم باید نقشه اش را از راهنما بگیرم، و خود ، مهندس، معمار، بنا و کارگر شوم ، و مانند نگهبان ساختمانی که در دست تعمیر است، چادری برپا کنم ، و در همان جا مستقر شوم.
نسبت به وضعیت خود ناسپاس بودم ، چون درک صحیحی از اوضاع خود نداشتم . از آموزشهای اساسی که از راهنما دریافت کردم ، شکرگزاری بود ، قدردانی،  واژه ای بود که در وجودم با باوری غلط رشد کرده بود ، طوری که در عین سپاسگزاری ، ناسپاس بودم.سپاس از خدا را در نمازی خلاصه کرده بودم که شالوده اش هم باورِ غلط دیگری در ذهنم بود ، و نهایت اگر هر چیز خوب ، بزرگ و شادی آفرینی به من داده می‌شد ، بهانه ای بود برای سجده شکر!! غیر از این چیزی نداشتم برای شکر گزاری!
برون و  درون خودم را نمی‌دیدم ، عظمت سیستم جسمم را به فراموشی سپرده بودم ، و گویی ، تنفس اکسیژن را حس نمی‌کردم و ضربان قلبم را نمی‌شنیدم !
برایم روزمره و تکراری شده بودند ، بواسطه راهنما فهمیدم ، روزمرگی ، زندگی معمولی و تکراری هم شکرگزاری می‌خواهد ، تا شکر یک روز معمولی ام را بجا نیاورم ، وارد یک روز خاص نمی شوم، میتوان گفت ، در جهت ناسپاسی من ، کور ،کر و لال شده بودم!

شرایط ،شرایط سختی بود، و ریشه ی باورهای کهنه و غلط در جانم سخت و سفت شده بود. درونم مثل سلولهای انفرادی سیمانی و بتونی کوچک ، طبقه طبقه ، روی هم ساخته شده بود ، با در و پنجره های فولادی پوشش داده شده بود و قفل هایی محکم و زنگ زده بر آنها زده شده بود و کلیدهای ، این قفل ها بدست خودِ خودم به اعماق تاریکی پرتاب شده بود.
من خسته و درمانده ، در لابلای دیوارهای سخت و سنگی ، و درختهای استوار کهنگی که ریشه در جانم داشتند، هر لحظه ، شاهدِ پوسیدگی شجره طیبه درونم بودم که ریشه هایش سست می‌شد و توان حرکت و قد کشیدن نداشت!
و این راهنمایم بود که بخوبی و وضوح درون مرا دیده بود و نقشه های مخصوص وجودِ من را در دست داشت، و با کاردانی و تعقلی که داشت در کنارم قرار گرفت، دستم  در دستانش و راه را به من نشان داد و وقتی تازه توانستم هوشیاری را اندکی بدست آورم ، بعد فهمیدم که باید پشت سر راهنما و پا جای پایش بگذارم تا راه رفتن و قدم برداشتن را بیاموزم. فهمیدنِ من ، مثل روزنه ی نور بود ، که باید بسیار برایش شکر می‌کردم و تازه می‌دیدم که چه دارم و چه ندارم و تمام اینها شکرگزاری می‌خواهد و این قدردانی ، برایم وسعت و گسترش بدنبال داشت ، و بهتر دیدن را آموختم ، و حتی در زمان و مکان خاص ندیدن را ، و باز شکرگزاری را !

تازه فهمیدم در هستی چه خبر است ، و من بیهوده نیستم و خودم هستم که در کائنات برای خود می سازم یا خراب می‌کنم ، و امواج مثبت و منفی و تاثیر باورها و تفکراتم را تازه ، دیدم. و درون و برون خود را مشاهده کردم ، و به یک خودمشاهده گری رسیدم.
 من ریز ریز از راهنما آموزش می‌گرفتم.
در کنگره آموختیم که دو نفر در کنار هم  ، می‌توانند ، یکی در بهشت و دیگری در برزخ و جهنم باشد ، یکی پر از ضدارزشها و دیگری آرام و آسوده در ارزشها، و این فاصله کم و یا زیاد ، به اندازه ی مویی ظریف و حساس بود،  یا من خوبم و در صراط مستقیم و در بهشت ، و یا در بدی ها هستم و در دوزخ .

حال خداوند مرا در مسیری قرار داد با آزمونی به نام اعتیاد ،تا قعر سیاهی رفتم و در این میان ، ضدارزشهای وجودم گره خورد به سیاهی اعتیاد همسرم! 
 اعتیاد به ضدارزشهای من می‌گفت ؛ مقصر ،  و ضدارزشهای من تمام گناه و بدبختی ها را به گردن اعتیاد می انداخت!
من راه گم کرده ای بودم ، که اینک راهنمایی،  را در بهشتِ زمینی کنگره انتخاب کردم، تا فاصله بهشت و جهنم درونم را بیابم . بیاموزم ، خودم را ببینم وبشناسم ، و نوع نگاهم را به دنیا و هستی، و اطرافیانم و اول از همه به نزدیکترین فرد به خودم یعنی مسافرم تغییر دهم. 
راهنما معجزه می‌کند، و اولین ارمغان در خانه ی من قدم می‌گذارد، از مقابل مسافرم کنار می‌روم و در کنارش قرار می‌گیرم و خیلی چیزها را با چشمان او می‌بینم، و یاد می‌گیرم که بتوانم خودم را در موقعیت مسافرم قرار دهم  ، احترام و درک متقابل را بعد از سالیانِ سال زندگی مشترک بدرستی درک کنم، و دوستی و عشق رنگ و بوی تازه می‌گیرد و.........
ادامه دارد




نظرات() 


youtu.be
دوشنبه 13 آبان 1398 02:29 ب.ظ
For us, no tree care mission is just too massive or small.
Tree Removal Clearwater Florida 727 205-8758
دوشنبه 13 آبان 1398 10:55 ق.ظ
Your trees are a useful asset to your property.
فاطمه صالحی
یکشنبه 22 اسفند 1395 06:22 ب.ظ
خداقوت خانم فاطمه عزیز مثل همیشه عالی بود
همسفر حوریه
یکشنبه 22 اسفند 1395 02:25 ب.ظ
راهنمای خوبم خانم صبای عزیز ،اگر ما الان اینگونه در آرامش هستیم و بعد از سالها قلم بر دست گرفته ایم .از الطاف الهی وآموزشهای بسیار ناب شماست.از خداوند می خواهم به وجود وعمر وعلم شما برکت بی نهایت عنایت کند.وهمیشه توفیق خدمت در راه رضای الهی داشته باشید .آمین.
همسفر حوریه
یکشنبه 22 اسفند 1395 02:18 ب.ظ
خانم فاطمه عزیز .نوشته شما نشأت گرفته از خودشناسی شماست وان شالله در صراط مستقیمی که قرار دارید به خدا شناسی کامل هم خواهید رسید.
ممنونم که با حسهای خوبتون به من هم انرژی من دهید.
فاطمه الیاسی
یکشنبه 22 اسفند 1395 07:01 ق.ظ
عالی بود عزیزم.
مرضیه رهجوی خانم نسیم
یکشنبه 22 اسفند 1395 12:37 ق.ظ
خانم بیرانوند عزیز خدا را شکر برای رفتن سیاهی ها و
بسیار عاااالی بیان کردید و
آنچه از دل برآید، بر دل نشیند
خدا قوت
فریده
شنبه 21 اسفند 1395 12:06 ق.ظ
خانم بیراموند عزیز بسیار زیبا بود.ممنونم
فاطمه عبدالحسینی
جمعه 20 اسفند 1395 01:13 ق.ظ
خانم فاطمه بسیار سپاسگزارم از مطالب زیبا و پر محتوا شما استفاده کردم.با سپاس فراوان از راهنمای عزیزم که ما را به سمت نور وصراط مستقیم هدایت میکند.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic