گزارش عملکرد لژیون روز دوشنبه 97/08/07؛ وادی دوم

نوشته شده توسط :فاطمه عبدالحسینی
چهارشنبه 23 آبان 1397-09:30 ق.ظ

هیچ‌وقت از امیدواری‌هایتان پشیمان نمی‌شوید از اینکه خودتان را امیدوار کردید هیچ‌وقت پشیمان نمی‌شوید. شاید یک روز از ناامیدی‌هایتان پشیمان شوید؛ ولی از اینکه امیدوار هستی و می‌گویی بالاخره صبح دولت من هم می‌آید و یک روز می‌شود که من هم این را تجربه می‌کنم هیچ‌وقت پشیمان نمی‌شوید. شاید از کارهایی که در زندگی کردید پشیمان شوید؛ ولی هیچ‌وقت از حرکتتان در کنگره پشیمان نمی‌شوید.


بسم‌الله الرحمن الرحیم 
الحمدالله رب‌العالمین 

السلام علی الحسین و علی علی ابن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین 


سلام دوستان صبا هستم یک همسفر 
ان‌شاءالله که اگر در کربلا حضور نداشتیم و نتوانستیم برویم، هر آن چیز که مشمول زائرین امام حسین می‌شود به اذن خداوند و به رحمت امام حسین روزی همه ما هم بشود. ان‌شاءالله که محبت امام حسین و شفاعتش در همه دوران‌ها شامل حال همه ما بشود.

سؤال - چرا وقتی به سمت فسق و فجور هم می‌رویم، نیروی مافوق باز کمک می‌کند؟

خانم صبا: اگر کمک نکند که تو نمی‌توانی بروی. تو با اختیارت این کار را می‌کنی و نرفتن تو به خاطر این است که نیرویی نیست که کمکت کند، نه به خاطر اینکه آدم خوبی هستی. می‌گوید که تو هر چه بخواهی من به تو می‌دهم و با تو است که انتخاب کنی که چه می‌خواهی برای آنکه اختیارت محترم شمرده شود. وقتی راه بدی نباشد که تو بروی، چگونه می‌فهمی که آدم خوبی هستی؟ وقتی دو قدرت را داری و دو شرایط مساوی را داری و انتخاب می‌کنی، آنجا اختیار تو ارزش دارد. در هر دو صورت کمکت می‌کنند؛ ولی یکی خیر و یکی شر می‌شود.

در خصوص سؤالی که شما کردید مطلبی را می‌خواندم که یک دفترچه اهداف از یک دزد پیداکرده بودند. این دزد خیلی قشنگ برنامه‌ریزی کرده بود و گفته بود که برنامه من این است و دوست دارم به این چیزها برسم و مدت‌زمان کاری‌ام این است، یاری‌ام کن و قشنگ از خدا کمک خواسته بود، خدا خدای او هم هست و اگر خدایش نبود اصلاً خلقش نمی‌کرد و این شرایط برایش به وجود نمی‌آمد و در آخر این اهداف نوشته بود واقعاً از تو ممنونم و خیلی شکر کرده بود. این دزد هم برنامه کاری و هم دفتر کاری داشت و هر صفحه‌اش از خداوند تشکر کرده بود. دقیقاً همین است؛ حتی اگر یک دزد بخواهد در دزدی‌اش هم موفق بشود و بگوید خدایا کمکم کن خدا کمک می‌کند که دزد موفقی شود؛ چون به اختیار انسان‌ها احترام می‌گذارد. کسی که دزدی می‌کند؛ چون خط قرمزهایی را رد می‌کند و خطوط و حرمت‌هایی را می‌شکند، عقوبتش سنگین‌تر است. می‌گویند: تو پاداش کار خودت را می‌گیری  و خودت تصمیم گرفتی؛ ولی نتیجه متفاوت است. آنجا پاداش سنگینی می‌گیرد؛ ولی اینجا اگر در صراط مستقیم حرکت کند بسیار خوب حرکت می‌کند.

ان‌شاءالله که همه فرزندانمان صالح باشند؛ ولی آیا اگر فرزندی ناصالح داشته باشید به او شیر نمی‌دهید؟ به او غذا نمی‌دهید؟ بالاخره همه آن کارها را برایش انجام می‌دهید؛ ولی قطعاً آن بچه‌ای که در خدمت تو هست شرایط بهتری برایش خلق  می‌شود و مسیر بهتری برایش باز می‌شود. ما یک رحمت عام خداوند را داریم و یک رحمت خاص خداوند را داریم. رحمت عام خداوند شامل همه موجودات می‌شود. حیوانات، موجودات زیرزمینی، گرگ‌ها، آدم‌های بد، همه از خدا روزی می‌گیرند و خدای آنها هم هست.

دستور جلسه وادی دوم

همسفر فریده: وقتی امروز دیدم که خانم لیلا استاد جلسه است؛ چون در  سال‌های قبل، شاهد ناامیدی‌هایشان بودم، حضور و حال امروزشان و شالی که به گردنشان بود وادی دوم را برایم به تصویر کشید. خیلی وقت‌ها ما درگیر یکسری مسائل می‌شویم و با یک ناامیدی وحشتناک که دنیا را تمام‌شده می‌بینیم، یک فضایی برایمان باز می‌شود و آن لحظه شاید درک نکنیم که آن فضا و آن مسئله چیست؛ ولی وقتی بتوانیم از آن ناامیدی عبور کنیم قطعاً به رسالتمان نزدیک‌تر می‌شویم و شاید خانم لیلا خودش هم روز اول فکر نمی‌کرد که وارد اعتیاد بشود که روزی خدمت‌گزار انسان‌های دیگر بشود؛ ولی برای رسیدن به این مرحله قطعاً خیلی پرهیزگاری‌ها داشته است و خیلی تلاش‌ها کرده و خیلی قدم‌ها برداشته و خیلی آموزش‌ها دیده است و پا روی خیلی از خواسته‌های معقول و غیرمعقولش گذاشته است تا امروز این جایگاه را کسب کرده است؛ اما چیزی که من متوجه شدم نباید انتظار داشته باشیم که یک نفر وقتی در جایگاه بالا قرار می‌گیرد دیگر ناامیدی سراغش نیاید؛ چون تا روزی که انسان در این دنیا هست، شیطان همه تلاش خود را می‌کند تا او را برگرداند.

داستان زندگی حضرت یونس را در این هفته می‌خواندم متوجه شدم که حتی کسی که به درجه پیامبری رسیده است می‌تواند ناامید شود. از اینکه سی‌وچهار سال پیامبری کرده و مردم را می‌خواسته هدایت کند و فقط دو نفر به او ایمان آوردند؛ ولی با تمام تلاشی که کرده آن قوم را لعنت می‌کند و می‌خواهد بدون اجازه خداوند از آنجا خارج شود تا خودش درگیر آن نفرین نشود و دقیقاً همه‌چیز برعکس می‌شود و در آن لحظه خداوند تقدیر را عوض می‌کند و رحمتش را شامل آن قومی می‌کند که باید لعنت می‌شد و کسی که فکر می‌کرد مستحق چنین چیزی نیست او درگیر یک امتحان و آزمایش می‌شود.

برای من خیلی درس داشت؛ چون من در این دو هفته با یک حس ناامیدی دست‌وپنجه نرم می‌کنم و خیلی این حس عمیق‌تر است، شاید درگذشته خیلی زود حالم خوب می‌شد؛ ولی دقیقاً هر چه بیشتر جلو می‌روی و بیشتر متوجه می‌شوی، از این سمت شیطان هم قوی‌تر عمل می‌کند. جایی دست و پای تو را می‌بندد که از آنجا بیرون آمدن خیلی سخت است و من امروز فقط به این امید آمدم که بتوانم امیدم را در اینجا پس بگیرم و دقیقاً همه‌چیز در همان جهت به سمت من حرکت می‌کرد و همه، من را متوجه خودم می‌کرد که بازهم اینها تله است و باید از آنها عبور کنم و برای من امروز خیلی آموزش داشت.

خانم خدیجه: امروز وقتی در مورد وادی دوم صحبت می‌کردند به یاد گذشته خودم افتادم و قبل از کنگره خیلی ناامید بودم و فکر نمی‌کردم زمانی مسافر من خوب شود؛ ولی روز اول که آمدم پنج‌شنبه بود و روز تولد بود و آنجا حس امیدواری به من داد.
در مشارکت یکی از خواهران گفت: اگر صدای آب دریا آنقدر قشنگ است و همه لذت می‌برند، به خاطر سنگ‌ها و کلوخ‌هایی است که آب به آنها برخورد می‌کند و مشکلاتی که سر راه ما هست باعث می‌شود که وقتی به روشنایی رسیدیم لذت بیشتری ببریم و بهتر بتوانیم آن را درک کنیم.

خانم خدیجه: با این دستور جلسه فهمیدم که موجود بی‌ارزشی نیستیم و با آموزش‌هایی که می‌گیرم راهم را پیدا کنم و امیدوارم بتوانم نفس خود را تربیت کنم و این آموزش‌هایی که الآن می‌گیرم مدیون مسافرم هستم که باعث شد با کنگره آشنا شوم.

خانم رعنا: سرتاسر این وادی امید بود و ما که با ناامیدی اینجا آمدیم کسانی که امروز به رهایی رسیده‌اند نشان می‌دهد اگر این مرحله را بگذرانیم، انتهایش روشنایی و موفقیت است و برای هرکدام زمانش فرق می‌کند؛ ولی بالاخره روشنایی روز می‌رسد و پایان شب سیه سفید است. روزی که من به کنگره آمدم باورم نمی‌شد که مسافرم درمان شود؛ ولی الآن این روزها را می‌بینم و می‌خواهم بگویم که برای همه این امیدواری هست.

خانم زهرا: در این مدت‌زمان که زندگی کردم می‌گفتم که چرا به دنیا آمده‌ام و هر کاری که می‌کردم مادرم می‌گفت تو نمی‌توانی؛ ولی زمانی که به کنگره آمدم متوجه شدم که من هم کسی هستم و خدا گفته که تو احسن الخالقین هستی و من موجودی هستم که می‌توانم رشد و زندگی کنم و نباید در ناامیدی باشم و خدا را به خاطر کنگره و تمام آگاهی‌هایی که اینجا پیدا کردم شکر می‌کنم.

خانم صبا: همیشه به خودتان بگویید که یک روز به من افتخار خواهی کرد. 
من ناامیدی‌های زیادی را تجربه کردم؛ ولی تنها کسی که می‌توانست به من کمک کند باز خودم بودم و همیشه می‌گفتم شاید این دفعه مثل دفعه قبل نباشد و اتفاق جدیدی بیفتد. من سال ۸۷ با کنگره آشنا شدم و فکر می‌کردم بعد از ورود من همسرم هم می‌آید و خیلی خوش‌بین بودم و زمانی که کنگره را پیدا کردم گفتم فقط صورت‌مسئله این بود که من جایی را پیدا کنم که خدا راه را برایم باز کرد. آن زمان من آکادمی می‌رفتم و در آکادمی پنج‌شنبه‌ها و شنبه‌ها برای آقایان بود و هر بار با عشق و امید می‌گفتم این شنبه می‌رود و یا این پنج‌شنبه می‌رود. چهار سال این شنبه‌ها و پنج‌شنبه‌ها گذشت تا مسافر من به کنگره آمد و من هر پنج‌شنبه امید داشتم شنبه می‌رود و شنبه امید داشتم که پنج‌شنبه می‌رود و بعضی‌ها به من می‌گفتند که خودت را سرِ کار گذاشتی؛ ولی من هیچ‌وقت خسته نمی‌شدم و اتفاقاً بیشتر می‌چسبیدم و می‌گفتم حتماً قرار است اتفاق بهتری بیفتد و تنها کسی که در آن زمان دست من را می‌گرفت و راه می‌برد خودم بودم.

من اصلاً خسته نمی‌شدم و امید داشتم و حتی حس می‌کردم که همسرم هم از دیدن من به خودش امیدوار می‌شود. این جمله را من در روز رهایی‌مان هم گفتم که هیچ‌وقت از امیدواری‌هایتان پشیمان نمی‌شوید از اینکه خودتان را امیدوار کردید هیچ‌وقت پشیمان نمی‌شوید. شاید یک روز از ناامیدی‌هایتان پشیمان شوید؛ ولی از اینکه امیدوار هستی و می‌گویی بالاخره صبح دولت من هم می‌آید و یک روز می‌شود که من هم این را تجربه می‌کنم هیچ‌وقت پشیمان نمی‌شوید. شاید از کارهایی که در زندگی کردید پشیمان شوید؛ ولی هیچ‌وقت از حرکتتان در کنگره پشیمان نمی‌شوید.

جمله‌ای که من همیشه در لژیون می‌گویم که موفق خواهم شد یا حتماً موفق خواهم شد؛ یعنی جایی به‌غیراز این در ذهن خود نگذارید. این حقه شیطان است و  از همین چیزهای ریز می‌آید و آرام‌آرام جلوی شمارا می‌گیرد خداوند خودش گفته که «من یتق الله یجعل له مخرجا» می‌گوید هر کس که در مسیر من پرهیزگاری کند. شما باید کارت را درست انجام دهی پرهیزگاری کنی، دوری از ضد ارزش‌ها داشته باشی و در صراط مستقیم حرکت کنی حتماً خداوند از جایی که اصلاً فکرش را هم نمی‌کنی راهی برای خروجت باز خواهد کرد یا  جمله‌ای هست که می‌گوید صدبار اگر توبه شکستی بازآی، آنقدر این در را بزن، بالاخره باز  می‌شود.

من وادی چهارده را خیلی می‌خواندم که درب‌های بسته روزی باز خواهند شد؛ حتماً باز خواهد شد هر در بسته‌ای روزی باز می‌شود هیچ‌وقت ناامید نشوید و یک جمله بود که می‌گفت اگر ۹۹ بار زمین خوردی ۱۰۰ بار بلند بشو؛ یعنی اگر ۹۹ بار ناامید شدی ۱۰۰ بار امیدوار باش و بلند شو و دوباره برو و اجازه نده که ناامیدی بر تو غلبه کند. هر چه هست در همین امیدواری است، امیدواری از خداوند است و ناامیدی از شیطان است. دقیقاً جاهایی که ناامید هستید؛ یعنی شیطان خیلی به شما نزدیک شده است آنقدر نزدیک که اختیار شمارا به دستش می‌گیرد و باید بتوانید از آن مرحله عبور کنید؛ پس حتماً همیشه به خودتان بگویید یک روز به من افتخار خواهی کرد و با این جمله‌ها به خودتان امیدواری دهید.

خانم الهام: استاد گفتند حتی لاشخورها هم که فکر می‌کنیم بی‌استفاده هستند آنها هم در این جهان هستی یک مأموریتی دارند.
ما هم قبل از کنگره در ناامیدی بودیم و هیچ راهی پیدا نمی‌کردم و خدا را شکر با آمدن به کنگره راهی برایم باز شد.

خانم صبا: هر وقت ناامید شدید بگویید: خدایا من به تو امید دارم دیگر از من کاری برنمی‌آید، از خودم ناامید هستم؛ ولی به تو امید دارم. مطمئن باشید دل‌هایی که با امیدواری به سمت خداوند می‌رود خداوند هم پناه همه امیدواران به خودش است. بگویید خدایا از امید خودت در قلب من جاری کن. نعمت امید یکی از بهترین نعمت‌ها است، اگر امیدواری داشته باشید قدم‌هایتان مستحکم‌تر است.

خانم الهام: من این وادی را خیلی دوست دارم و روزی که در لژیون شما نشستم این وادی را کار می‌کردید. من با ناامیدی بسیار زیادی آمدم؛ چون بحران‌های زندگی من خیلی زیاد بود و مدام می‌گفتم خدایا من را برای رنج دادن خلق کرده‌ای و اگر من را خلق نمی‌کردی؛ یعنی دنیایت نمی‌چرخید و حال خیلی بدی داشتم؛ ولی جلسه اولی که در لژیون نشستم شما جریان آن کرم را گفتید که در خاک و سیستم کشاورزی چه مکانیسمی دارد و چه حرکتی انجام می‌دهد و گفتید وقتی آن کرم آن مأموریت و رسالتی دارد، تو که انسان هستی قطعاً جایگاهی مهم‌تر در هستی داری؛ پس تو هم یک مأموریتی داری و همین یک جمله شما در جلسه اول، برای من یک امید و یک حرکت و نور شد که وجودم بیهوده نیست و من هم رسالتی دارم که باید پیدایش کنم و در این مسیر باید قدم‌هایم خیلی محکم باشد. ان‌شاءالله که همه ناامیدی‌هایمان به امید تبدیل شود .

خانم ربابه: من هم قبل از کنگره خیلی ناامید بودم و هر کس هم راهنمایی می‌کرد می‌گفتم این الکی می‌گوید تا من دلم خوش باشد؛ ولی بعد از کنگره خیلی امیدوار شدم و اصلاً ناامید نیستم.

خانم زهرا: من در این اواخر یکسری مسائل برایم پیش‌آمده بود که گریه می‌کردم و از خدا شکایت داشتم که چرا من تا می‌خواهم روی خوش زندگی را ببینم و تا یک مسیر رشد برایم باز می‌شود، سنگ جلوی من سبز می‌شود و امروز متوجه شدم که آن سنگ‌ها همان ناامیدی‌ها هستند و شیطان از این حربه استفاده می‌کند که ما را در ناامیدی ببرد و همان‌جا که انسان می‌خواهد رشد کند ناامیدی بیشتر به سراغ انسان می‌آید تا آدم را متوقف کند وگرنه در تاریکی که نیاز نیست شیطان به خود زحمت دهد.

تیتر وادی دوم که می‌گوید تصاویر در ذهن ما تولید و ظهور پیدا می‌کند خیلی دوست دارم و واقعاً هم همین‌طور است که زمانی که برای ما مسئله‌ای پیش می‌آید تصویرها را برای خود بازسازی می‌کنیم و دائماً هم چیزهای بد را در ذهن خود می‌آوریم که بیشتر باعث می‌شود در ناامیدی فروبرویم؛ چون اواخر که این مسائل برای من پیش می‌آمد همین حس را داشتم و با خود می‌گفتم: من دیگر توانایی ندارم، دیگر نمی‌توانم به زندگی ادامه بدهم و دیگر هیچ امیدی نداشتم و الآن این را برعکس کردم و معکوسِ این حرکت می‌کنم و به قول آقای مهندس امیدواری؛ حتی الکی و توهم هم خیلی خوب است و آدم را به آینده امیدوار می‌کند.

خانم حوریه: آن قسمت از سخنان خیلی برایم جالب بود که وقتی یک کرم یا شغال یا کفتار بی‌هدف آفریده نشده است ما که اشرف مخلوقات هستیم چرا باید بی‌هدف آفریده‌شده باشیم؛ پس هدفی داریم و اگر رسالت خود را بشناسیم آن موقع می‌فهمیم و بهتر حرکت می‌کنیم و ناامید نمی‌شویم.
الآن هفت سال است که من به کنگره می‌آیم و امیدم این است که این روزها تمام می‌شود. آن زمان که مسافرم رها شد و بعد برگشت خورد یک‌لحظه ته دلم خالی شد؛ ولی بعد گفتم شاید چیزی را جاگذاشته و برگشته تا بردارد و این به من خیلی امید می‌دهد و به خاطر همین هیچ‌وقت کم نمی‌آورم.

خانم مرضیه: من دو ماه است که می‌خواهم برای کمک راهنمایی بخوانم؛ ولی اصلاً حرکت نمی‌کنم و امروز با دیدن خانم لیلا که شال انداخته بودند و همچنین خانم مریم و خانم فاطمه خیلی امید گرفتم. این چند روز نشانه‌های حرکت برایم می‌آید. خانم نوشین جمله‌ای از شما گفت که من اصلاً یادم نبود که شاید میلیون‌ها سال طول بکشد که چیزی شبیه جایگاه کمک راهنمایی قسمت ما شود و بتوانیم در آن جایگاه خدمت کنیم و ترخیص شویم. اینها همه به من امیدواری داد و برایم خیلی خوب بود که بتوانم استارت خوبی داشته باشم و امیدوارم بتوانم خوب پیش بروم؛ ولی همیشه این احساس ناامیدی می‌آمد که تو اصلاً عددی نیستی و خودت هزارتا مشکل‌داری و جایگاه کمک راهنمایی کجا و تو کجا؛ ولی این دستور جلسه برایم خیلی خوب بود و امیدوارم بتوانم به این جایگاه برسم.

خانم صبا: صبر یک عمل پسندیده است؛ یعنی در آن حکمت و هدف است؛ ولی تحمل یک جبری است که فقط بدون هیچ هدف و برنامه‌ای جلو می‌روی و این‌ها باهم فرق می‌کند. من خودم همیشه به خودم امیدواری می‌دادم و بدون آنکه کنگره بیایم قرآن را باز می‌کردم و می‌گفتم این بار خدا به من چه می‌گوید و می‌گفت که ما شمارا به صبر دعوت می‌کنیم و من پیام خود را می‌گرفتم و می‌گفتم شاید باید صبر کنم، شاید باید  آرام و امیدوار باشم و خودم هم دنبال این بودم که یک‌جور خودم را متقاعد و امیدوار کنم. خودتان باید بلد باشید حال خودتان را خوب کنید، اگر در صراط مستقیم باشید نشانه‌ها به سمتتان می‌آید.

معمولاً شما از جایی که اصلاً فکر نمی‌کنید به سمت مأموریت خود هدایت می‌شوید و خداوند در قرآن هم می‌گوید «و هدیناهم من نجمین» یعنی من شمارا به‌وسیله ستاره‌ها هدایت می‌کنم، این تمثیل است. شما وقتی راه می‌روید هیچ‌وقت دنبال این نیستید که از آسمان راه زمینی خود را پیدا کنید و مدام به تابلوهای زمینی و نشانه‌های زمینی فکر می‌کنید؛ درصورتی‌که در مدار شما چیزی که شمارا خیلی خوب هدایت می‌کند، دیدِ شما نیست؛ مثلاً یک نفر یک‌جمله‌ای را به شما می‌گوید که اصلاً قرار نبود این جمله گفته شود یا یک نفر شمارا دعوت به کاری می‌کند که شما اصلاً به آن کار فکر نمی‌کردید و یک مسئله و راه جدید برایتان باز می‌شود که تابه‌حال به آن فکر نکردید، یک کتابی به سمتتان می‌آید که  اصلاً فکر نمی‌کردید که چرا باید این کتاب را بخوانید یا مثلاً دنبال یک سی دی هستید و یک‌دفعه یک سی دی دیگر باز می‌شود.

باید تمرکز داشته باشید  همه نمی‌توانند به افسانه شخصی و مأموریتشان و خواسته‌شان پی ببرند، فقط انسان‌هایی که هوشیار هستند این را متوجه می‌شوند؛ یعنی یک مقدار به دوروبر خود نگاه می‌کند و یک مقدار به بالای سر خود نگاه می‌کند و دقت می‌کند. باید هوشیارتر قدم بردارید؛ مثل کسی که می‌خواهد از یک سرزمین پر از مین رد شود و باید خیلی باهوش باشد وگرنه پایش را روی مین می‌گذارد و منفجر می‌شود. از این مین‌ها در مسیر همه ما هست، اگر می‌خواهیم سرزمین جدیدی را فتح کنیم، اگر می‌خواهیم به یکسری از دشمن‌هایمان غلبه کنیم باید پایمان را روی مین‌ها نگذاریم. این مین‌ها ما را ناامید می‌کند باید حواسمان باشد که چطور جاخالی دهیم و چطور از اینها رد شویم و چطور مسیر را پیدا کنیم.

عظیم‌الجثه‌ترین حیوانی که در هستی وجود دارد نهنگ است که از ریزترین موجود تک‌سلولی در دریاها تغذیه می‌کند. آب را می‌گیرد و پلانکتون‌هایش را می‌گیرد و آب را بیرون می‌دهد. انسان‌های بزرگ از دل همه حوادثی که در اطرافشان هست آن پلانکتونش را می‌گیرد، آن چیزی که برایش آموزش دارد و آن چیزی که به کمکش می‌کند را می‌گیرد. آن اتفاق برای تو یک نکته دارد، همه کتاب برای تو نکته نیست، یک نکته. همه فیلم برای تو نکته نیست، یک پیام دارد. آن‌کسی که می‌خواهد در ابعاد درونی‌اش بزرگ شود و بتواند جلو برود و اثرگذار باشد باید به رویدادهای اطرافش به‌عنوان پلانکتون نگاه کند و بگوید این رویداد چه پیامی برای من داشت و چطور می‌تواند به من کمک کند تا ادامه دهم.

هر چیزی را باید از ضدش بشناسید و من می‌گفتم چه چیز مانع تفکر است، تمرکز نداشتن؛ چون کسی که تمرکز نداشته باشد نمی‌تواند تفکر کند.  زمانی که می‌خواستم وادی دوم را در لژیون کارکنم گفتم آن چیزی که نمی‌گذارد ما امیدوار شویم، ناامیدی است؛ یعنی اگر حجم زیادی از وجود ما ناامیدی باشد ما نمی‌توانیم امیدوار باشیم.

 یکی از نشانه‌هایی که می‌فهمید در مسیر خودتان نیستید این است که حالتان بد است. خیلی خوب است؛ چون اگر این نشانه‌ها را نداشته باشید از کجا می‌فهمید! زمان‌هایی که یک کار را انجام می‌دهید اولش ممکن است حالتان بد شود؛ ولی ته دلتان از آن کار راضی هستید و حالتان خوب می‌شود. آن کارها، کارهایی است که شمارا به مسیر اصلی و آن هدف کل نزدیک‌تر می‌کند. ممکن است این کارها، کارهای کوچک و پرتی باشد؛ ولی خیلی راحت انجام می‌دهید؛ ولی کارهای زیادی انجام می‌دهید که حالتان را خوب نمی‌کند باید آن پلانکتون را پیدا کنید و متوجه بشوید که چه چیز حال شمارا خوب می‌کند. کارهای ریزی که حجم زیادی از کارهایتان را تشکیل نمی‌دهد؛ ولی حال شمارا خوب می‌کند.

خانم الهام: مثلاً نمازخواندن که حالم را خیلی خوب می‌کند و اگر کاری برای پدر و مادرم انجام دهم خیلی حالم خوب می‌شود و اگر برای همسرم و بچه‌ام یک کاری بکنم و شاید آن کار کوچک باشد؛ ولی در روحیه‌ام خیلی اثر دارد.

خانم صبا: شاید مأموریت تو این است که به پدر مادر، همسر و بچه‌ات، خدمت بکنی و می‌گویی کارهایی که برای آنها انجام می‌دهم؛ حتی کوچک حالم را خوب می‌کند و خیلی کارهای دیگر انجام می‌دهم که حالم را خوب نمی‌کند، این را باید پیدا کنید و هر کس هم خودش باید پیدا کند و این نیست که یک پیامبر بیرونی به تو بگوید که مأموریتت این است و به این راحتی نیست و هر کس باید خودش آنقدر بگردد تا پیدا کند.
من یادم هست که در سال ۸۹ تمام سؤالم از خداوند این بود که خدایا من را برای چه آفریدی و مأموریتم چیست؟ و یکسری کاری‌ها را انجام می‌دادم و می‌گفتم که نه این زمینِ‌بازی من نیست، اشتباه آمده‌ام و خیلی کارها انجام می‌دادم تا بفهمم این کار من نیست. این‌طور نیست که از همان اول یک کاری را انجام بدهید و متوجه شوید که کار شماست. بعد که در آن مسیر می‌افتید آرام‌آرام می‌فهمید که این کار، کار شماست و شما برای همین خلق‌شده‌اید.

خانم حوریه: من زمانی که به کسی چیزی را می‌دهم یا می‌بخشم خیلی حالم را خوب می‌کند و این را به فردی گفتم که من اگر بفهمم یک نفر صد تومان نیاز دارد، آن صد تومان را باجان و دل می‌دهم؛ اما زمانی که برای خودم می‌خواهم چیزی بخرم دلم نمی‌آید و اگر چیزی صد تومان است می‌گردم تا چیز ارزان‌تری بخرم و این فرد به من گفت؛ چون تو برای خودت ارزش قائل نیستی و دیگران را برتر از خودت می‌دانی. این حرف برای من دوگانگی ایجاد کرده است آیا واقعاً این‌طور است؟

خانم صبا: یک‌وقت‌هایی آدم‌ها اهل ایثار هستند؛ مثلاً حضرت زهرا، غذای خود را می‌بخشید. ایشان در جایگاهی بود که سیر بودن اولویتش نبود و از سیری گذشته بود و سیر کردن دیگران برایش لذت‌بخش‌تر بود؛ ولی گاهی هم ما چون خودمان را دوست نداریم و می‌خواهیم آن عذاب وجدانی که داریم را با خوشحال کردن دیگران برطرف کنیم؛ مثلاً تو برای دیگران بهترین هدیه را می‌خری؛ ولی برای خودت کم می‌گذاری؛ یعنی اگر برای خودت کاری کنی احساس گناه می‌کنی و احساس می‌کنی اگر برای خودت یک‌چیز صدهزارتومانی بگیری، تو لایق آن نیستی؛ ولی باید بگویی من لایقش هستم. اینها باهم فرق می‌کند و هر کس باید خودش تشخیص دهد. 
هفته پیش تولد من بود و فکر می‌کردم که باید یک هدیه برای خودم بخرم و فکر می‌کردم که چه چیز من را خوشحال می‌کند و رفتم مغازه عطر فروشی تا عطری که دو سال پیش می‌زدم را بخرم. وقتی‌که قیمت کردم با توجه به اینکه دلار سه برابر شده، آن‌هم سه برابر گران‌تر شده بود؛ ولی بعد یک‌لحظه با خودم گفتم اگر می‌خواستی برای عزیزترین کسی که داری هدیه بخری و می‌دانستی که او این عطر را خیلی دوست دارد و خوشحال می‌شود، چه‌کار می‌کردی؟ عطر چیزی است که ضروری نیست و می‌شود از آن گذشت؛ ولی من آن عطر را خریدم و سعی کردم هزینه‌های دیگرم را رویش بالانس کنم. آن عطر را خریدم و خیلی حالم خوب شد و احساس کردم درونم از اینکه من برایش هدیه گرفتم خوشحال شد. اینها را خودتان تشخیص می‌دهید؛ ولی یک‌وقت‌هایی هم واقعاً احتیاج داشتم که برای خودم چیزی را بخرم؛ ولی پولم را برای زمین کنگره دادم؛ چون جاهایی هوای خودم را داشتم باهم به توافق رسیدیم و یکجاهایی سرویس دادم و الآن توانستم این کار را خیلی راحت بکنم؛ چون ایثار و گذشت است.

من دوستی داشتم که اگر الآن به او می‌گفتی شصت میلیون پول بده می‌داد؛ ولی برای خودش خرج نمی‌کرد؛ چون احساس گناه می‌کرد، احساس می‌کرد می‌تواند دیگران را خوشحال کند؛ ولی برای خوشحال کردن خودش جایی ندارد و باید حتماً حواستان به خودتان باشد. بستگی دارد که به‌جایی برسید که برای خودت هم یک کارهایی بکنی؛ ولی وقتی انتخاب می‌کنی که ایثار کنی و انتخاب می‌کنی که من گرسنه بمانم؛ چون غذا اولویت من نیست؛ ولی برای یک نفر دیگر غذا خیلی اولویت است؛ پس من از اولویت خودم به خاطر اولویت او می‌گذرم نه اینکه بگویم تو لایق خوردن نیستی و حد این مسئله را تشخیص دادن خیلی مهم است. 
تعادل در همه‌چیز خیلی مهم است بعضی‌اوقات باید اجازه دهیم که دیگران هم بزرگ شوند و همه بارها را خودمان برنداریم.

گاهی ناامیدی‌ها از سمت نزدیک‌ترین افراد به شما به سراغتان می‌آید، اینها نماینده نیروهای منفی هستند؛ درصورتی‌که اگر شما اسطوره‌ای رفتار کنید، بهترین الگو برای کسانی می‌شوید که مثلاً می‌گویند این کار غلط است شاید در ظاهر تو را ملامت کنند؛ ولی در باطن می‌گویند که چقدر انتخاب قشنگی دارد.
فردی بود که می‌گفت اصلاً اولویت من زندگی نیست. گاهی اولویت ما چیزهای دیگر است هرچند که باید حواسمان به همه‌چیز باشد. رد آن نشانه‌ها و کارهایی که انجام می‌دهید و حالتان را خیلی خوب می‌کند را بگیرید. کارهای ریزی که حالتان را خیلی خوب می‌کند؛ مثل نوشتن، ساززدن، یادگرفتن زبان، پیاده‌روی، کارهایی که در ردیف اصلی کارهایتان نیست؛ یعنی دو درصد کارهایتان را تشکیل می‌دهد؛ ولی ۹۸ درصد به شما جهت می‌دهد این کارها خیلی کم هستند؛ ولی آنقدر اصل هستند که ۹۸ درصد کارِ شمارا تحت شعاع قرار می‌دهند و منظور من از مأموریت این است. مأموریتتان نیست که یک‌دفعه کتاب را بازکنید و متوجه مأموریت خود شوید این‌طوری نیست خیلی سخت است.

خانم فریده: من شاید از ساعت شش و نیم که از خواب بیدار می‌شوم تا ساعت ده شب که می‌خوابم این تایم زیادی است و کارهای الکی هم زیاد دارم؛ ولی آن دو صفحه قرآنی که صبح می‌خوانم احساس می‌کنم که آن روز، روز مفیدی است. جالب آنجاست که هرروز که آن دو صفحه را می‌خوانم، این دغدغه آن روز من تا شب می‌شود که خدا می‌خواست به من چه بگوید؟ خیلی‌ها را همان آن متوجه می‌شوم؛ ولی خیلی‌ها هم تا شب من را درگیر می‌کند و این ، حال من را خوب می‌کند؛ یعنی به‌اندازه‌ای که بخواهم ده ساعت کار شغلی‌ام را پیش ببرم آن چند دقیقه قرآن خواندن حال من را خوب می‌کند.

روزهایی که پیاده‌روی داشته باشم احساس می‌کنم که برای جسمم یک کاری کرده‌ام؛ چون من ورزش نمی‌کنم و خیلی برای جسم خود ارزش قائل نبودم و مدت‌ها به آن بها نداده بودم و فراموشش کرده بودم. وقتی پیاده‌روی می‌کنم حالم خوب است و زمان‌هایی که حالم هم بد است تنها چیزی که حال من را خوب می‌کند، پیاده‌روی است. مخصوصاً اگر پیاده‌روی زیر باران یا نم باران باشد که انگار همه حس‌های بد من را بیرون می‌کشد و من نمی‌دانم این معجزه چطور اتفاق می‌افتد.

یکی دیگر از چیزهایی که حال من را خوب می‌کند زمانی است که برای کنگره کار انجام می‌دهم. حالا می‌خواهد در یک تایپ هفت و هشت خطی باشد یا گوش کردن سی دی و هر آنچه مربوط به کنگره است.

در هفته آن دو تا چهارساعتی که من به کنگره می‌آیم، فکر می‌کنم در یک هفته هشت ساعت کار خوب کردم؛ یعنی بهترین حرکت زندگی‌ام است و پیش خودم می‌گویم اگر من از دنیا بروم و پر از گناه هم باشم فقط تنها چیزی که دارم می‌توانم بگویم من ده سال کنگره رفتم و این را برای من بنویسید که من واقعاً در این دنیا یک کاری برای خودم کردم.

بخشش از مال هم خیلی حال من را خوب می‌کند؛ چون من در گذشته خیلی آدم حسابگری بودم و هر چه که داشتم فقط برای خودم هزینه می‌کردم و اصلاً دوست نداشتم از چیزی که مال خودم هست برای دیگران هزینه کنم و دقیقاً می‌گویند که هر چیزی که در ضدش قوی‌تر بودی از این‌ور هم اتفاق بهتری می‌افتد که من الآن نمی‌گویم برای خودم هیچ کاری نمی‌کنم، به قول شما به خودم هم سرویس می‌دهم؛ یعنی هر وقت که احساس کنم حالم دارد بد می‌شود به خودم سرویس می‌دهم؛ ولی اولویتم یکسری مسائل دیگر است و زمان‌هایی که خیلی چیزی لازم دارم می‌خرم یا وقتی‌که می‌خواهم برای خودم جایزه بخرم؛ ولی بخشش از مال بسیار و بسیار بار من را سبک می‌کند و حال من را خوب می‌کند و احساس می‌کنم این مسیری که برای من باز شد که بتوانم برای کنگره ازنظر مالی کاری انجام دهم، فکر می‌کنم یکی از رسالت‌های من است و آنقدر که این کار حال من را خوب می‌کند خدمت ویلیام وایت حال من را خوب نمی‌کند؛ یعنی آنقدر این برای من بزرگ است و خیلی دوست دارم در آن قدم بردارم.

امروز برای خودم برنامه‌ریزی می‌کردم که یک وصیت‌نامه برای خودم بنویسم و داشتم فکر می‌کردم تا زمانی که زنده باشم که خودم یک‌رقمی را به کنگره بدهم و اگر زنده نباشم بچه‌های من موظف هستند آن عدد را از آن ملکی که در نظر دارم حتماً به کنگره بدهند. بعد پیش خودم فکر کردم که چقدر من کوچک فکر می‌کنم چرا فکر می‌کنم این عدد! چون آنقدر دارم به این عدد فکر می‌کنم؛ ولی پیش خودم فکر کردم که من باید جوری حرکت کنم که بتوانم تا چند سال آینده که قرار است آکادمی شکل بگیرد بتوانم یک میلیارد تومان به کنگره کمک کنم و این موضوع ذوق خاصی به من داد، از اینکه چرا من فقط روی صد میلیون فکر می‌کردم؛ یعنی خودم را کوچک می‌دانم یا نمی‌توانم بیشتر از این رشد کنم؟ امیدوارم جوری بشود و من بتوانم قبل از مرگم آن یک میلیارد تومان را هزینه کنم تا بتوانم کاری کرده باشم.

خانم صبا: تمام کسانی که در کنگره هستید مأموریتتان ازاینجا رد می‌شده است. حجم کنگره را نسبت به‌کل زندگی ببینید که چقدر کم هست؛ ولی آنقدر اثرگذاری‌تان در کل زندگی‌تان خیلی زیاد است. شما چند سالتان است و این‌همه سال چه‌کارهایی کردید؛ ولی چطور شده که در دو سال با یک روز یا دو روز در هفته آمدن این‌قدر تغییر ایجاد می‌کنید.  من خواستم این هوشیاری را داشته باشید کم‌کم که اینجا می‌آیید اگر درست قدم بردارید مأموریتتان برایتان مشخص می‌شود.

مأموریت اصلی شما همسفر بودن است. ویژگی اصلی یک همسفر بخشش است و انگار شما قرار بود که صفت بخشش خداوند را در هستی تقویت کنید و باید یک مسیری برای شما ایجاد شود و بعضی از بخشش‌ها، از کینه‌های بزرگی رد می‌شود؛ یعنی اول باید کینه‌های بزرگ را تجربه کنید و متوجه می‌شوید که مأموریتتان بخشیدن بوده است. بخشش مال اثر بسیار زیادی در بخشش‌های دیگر می‌گذارد، من همیشه می‌گویم که سعی کنید که این را امتحان کنید و هر کس هم به‌اندازه‌ای که دارد این کار را بکند. خدا خودش می‌داند که هر کس توانایی‌اش چقدر است؛ ولی می‌گوید از هر آن چیزی که داری یک‌چیز را باید ببخشی؛ یعنی عادت کنی به اینکه بلد باشی تا ببخشی. بخشیدن کار راحتی نیست. 

گاهی باید آرام‌آرام ظرفیت بخشش خود را بالا ببریم و فکر نکنید که راحت است. در صفت بخشش خیلی گیرداری و از هر سمتی می‌روی یک سمتی به تو می‌پیچد؛ ولی اصلی‌ترین چیزی که کمک می‌کند که در بخشش موفق باشی بخشش مال است؛ چون بخشش از مال کار خیلی سختی است. من همیشه به دخترم می‌گفتم آن چیزی که دوست داری ببخش؛ البته نه همیشه؛ چون همیشه نمی‌شود این کار را کرد؛ ولی گاهی آن چیزی که دوست دارید باید ببخشید. ببینید که چه چیز را خیلی دوست دارید و به چه چیز خیلی وابسته هستید آن را ببخشید، اگر این را تمرین نکنید؛ یعنی در بخشش گیردارید؛ پس مأموریت اصلی شما همسفر بودن است باید ببینید که همسفر خوب چه همسفری است؟ همسفر خوب همسفری است که مهربان باشد. چه کسی می‌تواند مهربان باشد؟ که در قلبش چیزی از کینه و نفرت و انتقام نباشد. خدا شمارا آفرید و شمارا هدایت کرد و هیچ‌کدام از شما در مسیر زندگی‌تان به این فکر نمی‌کردید.
شاید ساعت‌هایی که در کنگره هستم نسبت به ساعاتی که در اداره هستم یا مشغول کارهای دیگر هستم خیلی کمتر است؛ ولی اثرگذاری این چند ساعت برای من خیلی بیشتر  است و به‌اندازهٔ هزاران سال آسمانی و زمینی روی من تأثیر می‌گذارد.

خانم زهرا: سال ۹۵ چهار سال بود که از کنگره رفته بودم و دو سال بود که مدام خواب‌های تکراری می‌دیدم و بعداً متوجه شدم که این دارد به من چیزی را می‌گوید و این خواب‌ها، خواب‌های خوبی هم نبود و خیلی اذیت می‌شدم. در سال ۹۵ قرار بود که امتحان کمک راهنمایی گرفته شود خانم سمیرا به من گفت که بیا و امتحان بده؛ درصورتی‌که من چهار سال بود که لای هیچ‌کتاب و جزوه‌ای را باز نکرده بودم و شروع به خواندن کردم و همین‌طور که شروع کردم دیدم که این خواب‌ها کمتر می‌شود و خواب‌های بهتری جایگزین شد که علت خواب‌هایی که برایم تکرار می‌شد را پیدا کردم. آن سال قسمت نشد که من امتحان بدهم؛ ولی آن خواب‌ها کمتر شد و از زمانی که دوباره به کنگره آمدم آن خواب‌ها کاملاً از بین رفت؛ یعنی می‌خواهم بگویم مطالبی که در کنگره می‌خوانم کمترین اثری که روی ما دارد شاید نتوانیم در امتحان قبول شویم و شاید اتفاق بزرگ‌تری برای ما نیفتد؛ ولی حداقل کاری که برایمان اتفاق می‌افتد این است که حالمان بهتر می‌شود و به سمت نور حرکت می‌کنیم.

خانم صبا: دقیقاً منظور من هم همین است، این علامت‌ها را بگیرید. باهوش باشید؛ یعنی باید فکر کنید که چه‌کارهایی خیلی غیرارادی است و تصادفی در مسیرتان قرار می‌گیرد و یک پیام خاصی می‌خواهد به من بگوید به اینها خیلی دقت کنید.

یک همسفر: آقای امین گفتند؛ چون ما قلبمان خنجر خورده قلب سفت می‌شود و یک واکنش طبیعی است که قلب نشان می‌دهد، به خاطر اینکه خنجرهای بعدی را نخورد. خنجر اعتیاد را خورد و یکسری چیزها که در پیوند با اعتیاد بود آمد و به قلب من آنقدر خنجر زد که من یک مدت احساس کردم که چرا من مسافرم را دوست ندارم؟ چرا نسبت به او بی‌تفاوت شده‌ام؟ پیش خودم فکر می‌کردم که یعنی دوستش ندارم و از چشم من افتاده است؛ ولی وقتی سی دی قلب را گوش کردم متوجه شدم که من قلبم را در مقابلش سفت کرده‌ام که خنجرهای بعدی را نخورم و این‌یک واکنش طبیعی بدن من است که حالت سیستم ایمنی دارد و می‌خواهد هلاک نشود؛ ولی آقای امین گفتند که باید دوباره قلب نرم شود تا ما بتوانیم این خنجر را بیرون بکشیم؛ یعنی ما باید دو درد را تحمل بکنیم این حس و حالی که الآن من دارم به خاطر این است که در فکر این هستم که چگونه قلب خود را نرم کنم و دردش هنوز هیچ‌چیز نشده شروع‌شده است؛ یعنی اشک‌هایی که من می‌ریزم فقط به خاطر این دردی است که می‌خواهم نرمش کنم؛ ولی نمی‌دانم چطور باید این کار را انجام دهم؟ دنبال چیز بزرگی نیستم؛ چون نمی‌توانم. دنبال یکسری چیزها هستم که کم‌کم این اتفاق بیفتد؛ یعنی بدون اینکه من متوجه شوم این اتفاق بیفتد،  اگر احساس کنم برای این کار است، شاید مقاومت کنم؛ ولی دوست دارم طوری شود که یک‌دفعه چشم بازکنم و ببینم که قلبم نرم شده است.

خانم صبا: وقتی در صراط مستقیم حرکت می‌کنید مشمول یکسری سنت‌ها و آوانس‌های الهی می‌شوید و جایی می‌روید یا از کنار یک نفر رد می‌شوید که مأموریت او این بود که دستی بر سرتان بکشد و بدون آنکه زحمت بکشید متوجه می‌شوید که حستان تغییر کرده است. فقط قدم‌هایتان را در صراط مستقیم بردارید؛ چون من خودم این را تجربه کردم یک ارادت و یک عنایت، یک نگاه یک‌دفعه شرایط جور دیگری رقم می‌خورد؛ ولی اول باید در صراط مستقیم حرکت کنید.

یکی از عزیزانم مشکلی داشت و می‌گفت خدایا اگر مشکل من حل نمی‌شود؛ پس حسم نسبت به این مسئله تغییر کند. ما زیارت امام رضا رفتیم و زمانی که برگشتیم می‌گفت دو هفته بعدش میل و حسم نسبت به بعضی اعمال تغییر کرد. میل شما تغییر می‌کند و دیگر میل ندارید؛ ولی باید درست حرکت کنید و در صراط مستقیم قدم بردارید تا مشمول بعضی از سنت‌ها هم بشوید.

ویراستار: خانم الهام





نظرات() 


همسفرربابه
چهارشنبه 23 آبان 1397 03:12 ب.ظ
خدا قوت خدمت راهنمای عزیزم خانم صبا ، از آموزشهای بسیار خوبتان سپاسگزارم.
خدا قوت خدمت خانم الهام و ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox