گزارش عملکرد لژیون روز دوشنبه 97/06/19 ؛ ادامه سی دی کنترل نقاط حساس

نوشته شده توسط :همسفر الهام قدیری
یکشنبه 8 مهر 1397-09:00 ق.ظ

زخم‌های جان ما، نقاط ضعف ما هستند و چون لایه حفاظتی ندارد و ما در این مسئله به دانایی و آگاهی نرسیده‌ایم و حس‌هایی که ما را در این مسئله درگیر کرده، حس‌های آسیب‌دیده و منفی هستند؛ پس پیام‌هایی هم که برای عقل می‌برند، پیام‌های اشتباهی است و این حس‌ها، ابزار نیروهای منفی شده‌اند و دقیقاً نیروهای منفی به کمک آن زخم ما، وارد می‌شوند و فرماندهی ما را به عهده می‌گیرند و همین باعث می‌شود که ما آسیب ببینیم و از تعادل خارج شویم.

بسم‌الله الرحمن الرحیم

 الْحَمْدُ لِلَّـهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ 
رَبَّنَا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَیتَنَا وَهَبْ لَنَا مِن لَّدُنک رَحْمَةً

پروردگارا قلب‌های ما را پس‌ازآنکه هدایت نمودی منحرف نگردان و از جانب خود رحمتی به‌سوی ما بفرست.

سلام دوستان صبا هستم یک همسفر
ان‌شاءالله همه شما که اینجا هستید و این صدا را می‌شنوید رحمت خیلی خوبی از سمت خداوند شامل حالتان بشود. امروز جشن مرزبان، اسیستانت و ایجنت بود. یکی از آرزوهای من این است که روزی مرزبان بشوم؛ چون خدمت پر چالشی است و این خدمت خیلی خوب به فرد کمک می‌کند تا به تعادل برسد و بی‌تعادلی‌های فرد را به او نشان می‌دهد و به خاطر همین خیلی پر خیروبرکت است. خدمتی که بتواند نقاط تاریک انسان را به او نشان دهد خدمت خیلی خوبی است و مرزبانی دقیقاً یکی از همان خدمت‌ها است.

یک دوره‌ای به نام MBA داریم؛ یعنی مدیریت اجرایی و کسانی که می‌خواهند مدیریت کنند باید این دوره را بگذرانند؛ ولی آن دوره کجا و دوره مرزبانی کنگره ۶۰ کجا! خانم آنی همیشه می‌گفت: کسی که یک سال دوره مرزبانی کنگره ۶۰ را تجربه کند هر جا بگذاری موفق است، اگر در مهمانی شمارا بگذارند موفقی، اگر مسافرت بروی و مدیریت را بر عهده بگیری موفق هستی، در خانه مدیر باشی موفق هستی؛ چون یاد گرفته‌ای که چه فاکتورهایی وجود دارد تا یک مدیر خوب شوی؛ پس یکی از آرزوهایتان باید مرزبانی باشد. من همیشه می‌گویم آنقدر دوست دارم در این آتش راه بروم تا ناخالصی‌هایم بسوزد و تا الآن روزی‌ام نشده است شاید یک روزی بشود؛ ولی به خاطر شرایط کاری‌ام نتوانستم این جایگاه را تجربه کنم؛ ولی این را از خدا بخواهید، جایگاه‌های خوب بخواهید، جایگاه‌های پر خیروبرکت بخواهید، جایگاه‌هایی که هم برای شما خیر باشد و هم برای مردم خیر باشد و قطعاً یکجاهایی می‌توانید کاری بکنید که خیرتان ازلی و ابدی باشد. امیدوارم جایگاه مرزبانی روزی تک‌تکتان بشود و ان‌شاءالله اسیستانتی.

هیچ‌گاه از دست مرزبان‌ها ناراحت نشوید، هیچ‌وقت نگویید چرا این تذکر را به من داد و یا چرا در آن لحظه این‌طور با من برخورد کرد؛ چون معیار، ما نیستیم بلکه معیار، قوانین و حرمت‌ها هستند؛ حتی اگر لازم باشد با ما بدرفتاری بشود؛ پس معیار، عمل سالم است و گاهی ممکن است ما هم هزینه بدهیم؛ مثل کسی که می‌گوید من دوست دارم امام زمان بیاید و شاید اگر امام زمان بیاید مجبور شود یک تنبیه‌هایی هم برای ما در نظر بگیرد! پس نباید بگوییم او نیاید، شاید ممکن است من را تنبیه کند. اشکال ندارد اگر من را هم تنبیه کند؛ چون کاری که می‌کند خیر همه هست. پس هیچ‌وقت از مرزبان، اسیستانت، مرزبان گروه آقایان و ایجنت ناراحت نشوید و حتی به تفکرتان اجازه ندهید که لحظه‌ای بخواهد فکر بد بکند. بگویید: حتماً آنها چیزی را می‌بینند که من نمی‌بینم و چیزی را می‌دانند که من نمی‌دانم و خودتان را در چالش قضاوت مرزبان، اسیستانت، ایجنت قرار ندهید.

از خداوند می‌خواهم که همه مرزبان‌های کنگره ۶۰ و همه اسیستانت ها و ایجنت ها را مورد هدایت و لطف خودش قرار دهد و ان‌شاءالله ما را هم جزء این خدمت‌گزارها قرار دهد.

نکته دوم که می‌خواستم بگویم این است که هفته دیگر لژیون ما خدمت‌گزار است همه خیلی زود تشریف بیاورید و ترجیحاً پوشش خدمتتان سفید باشد. وقتی پوشش سفید می‌پوشید؛ یعنی به آن جایگاه افتخار می‌کنید. چرا عروس لباس سفید می‌پوشد؟ چون به آن جایگاهی که به دست آورده افتخار می‌کند و برایش لذت دارد و دلش می‌خواهد بیشترین برداشت‌ها را از آن جایگاه داشته باشد، ان‌شاءالله کسانی که خواهان ریزش و برداشت هستند، هفته دیگر خیلی زود مراجعه کنند و سعی کنید همه خدمت‌ها را خودتان بر عهده بگیرید و به‌اندازه یک‌مشت هم که شده برداشت کنید و نگذارید دست‌خالی باشید؛ چون همیشه که نوبت لژیون ما نمی‌شود و الآن که روزی‌مان شده ان‌شاءالله بتوانیم برداشت خیلی خوبی داشته باشیم.

دستور جلسه وادی چهارده است و ان‌شاءالله هر چه خیر و هر چه خوبی و هر چه رحمت الهی در این وادی است هم شامل حال ما و هم شامل همه همسفران کنگره ۶۰ بشود و لایق دانسته‌اند که قرعه به نام ما افتاده است.

نکته بعدی که می‌خواستم در مورد آن صحبت کنم محرم است، از فردا محرم شروع می‌شود. محرم برای همه ما می‌تواند یک نقطه عطف باشد و اتفاقاتی که در این ماه می‌افتد آنقدر بزرگ است که می‌تواند همه ما را متحول کند و بستگی دارد که هر کس چطور وارد شود از خداوند می‌خواهم به همه ما توفیق دهد، به‌حق حسینش که یاری گرش بود و به‌حق همه شهیدان بزرگ محرم، همه ما از این محرم دست‌پر بیرون بیاییم.

 چیزی که در محرم خیلی پررنگ است مصیبت است و قطعاً لازم هم هست؛ ولی بصیرت‌های خیلی زیادی در محرم هست و نقطه تفکرهای خیلی زیادی می‌تواند در ذهن ما روشن شود، با الگو قرار دادن تک‌تک اسطوره‌هایی که در محرم بودند؛ ولی اسطوره اصلی امام حسین است. ویژگی خیلی بارز امام حسین، شکرگزار بودنش بود و از او تشکر کنید که امام ما شد؛ چون همه در دعای عرفه خواندید؛ امام حسین امامی بود که درزمانی که می‌دانست چه مسیری جلویش باز است فقط شکرگزاری کرد. درس بگیریم، گریه کردن خیلی برای ما فایده ندارد! گریه کردن یک حرکتی است که حتماً هم به آن اندازه پاداش می‌گیریم؛ ولی مهم این است که چه برداشتی می‌کنیم. ما خودمان را بگذاریم و کمی مترهای خود را تغییر دهیم، واقعاً انسانی که در سخت‌ترین شرایط بود و خبر داشت که چه اتفاق‌هایی پیش رویش است در مناجات با خدا تنها چیزی که نگفت این بود که کمکم کن، نجاتم بده، فقط گفت شکر و فقط گفت شکر.

همه ما عاشوراهای زیادی در زندگی خود داریم، ببینیم که آیا با عاشوراهای زندگی خود حسینی برخورد می‌کنیم یا نه؟ چه چیز را قربانی چه چیزی می‌کنیم؟ اولویتمان چیست؟

آدم‌ها چند دسته هستند بعضی‌ها فقط خدا را می‌خواهند تا برایشان بدهد، بعضی‌ها خدا را می‌خواهند تا فقط غر بزنند، بعضی‌ها خدا را فقط برای شکر کردن می‌خواهند. یک مقدار حرکت کنید، نمی‌گویم صددرصد؛ ولی یک مقدار حرکت کنید و یک مقدار قدر خداوند را بدانید. بیشترین ویژگی که دلم می‌خواهد که همه به دست بیاورید و قشنگ‌ترین ویژگی امام حسین در امامان می‌گویند که شکرگزار بودن و شاکر بودنش بوده است؛ یعنی اصلی‌ترین چیز که بُلدَش نکردند و بیشتر همه مظلومیتش را بُلد کردند و یا صحنه‌های تلخ را بُلد کردند؛ ولی اصلی‌ترین ویژگی امام حسین در امامان این است که امام شکرگزاری بوده است؛ پس ما هم بیاییم و این ویژگی را از اماممان بگیریم و از اول محرم به خاطر محرم، خدا را شکر کنیم. یک فرصت و یک نقطه تفکر است، از خدا بخواهید که در این محرم، آگاهی‌های خوبی روزی‌تان کند که یک‌جور دیگری ببینید و به یک درک بالاتری برسید و آدم بهتری بشوید.

من همیشه گفتم تمام کسانی که در سفر کربلا بودند همه آدم‌هایی بودند که تلاش محور بودند؛ یعنی قوی‌ترین، همیشه می‌گویند بهترین آدم‌ها آدم‌هایی هستند که کار خوب را به خاطر کار خوب انجام می‌دهند، نه برای نتیجه؛ چون اگر نتیجه محور بود جز کشتار و تکه شدن، خونریزی، مصیبت و گریه در ظاهر چیزی نبود؛ ولی اینها کار را درست انجام می‌دادند و دنبال نتیجه نبودند و برای همین است که تا الآن زنده و جاویدان هستند. امیدوارم شما هم با تغییراتی که در این ماه در شما اتفاق می‌افتد جاودانه شوید و به حقیقت نزدیک‌تر شوید؛ چراکه چیزی که حقیقت دارد جاودانه است، ان‌شاءالله محرم خوبی داشته باشید.

منظورم از شکرگزاری و شادی؛ یعنی آنقدر خوشحال باشید که حسینی هست که شما با الگو قرار دادن او، با فکر کردن به او، با خواندن زندگی‌اش و با صحبت‌هایش بتوانید به خداوند نزدیک‌تر شوید و سعی کنید هرروز برای امام حسین و یارانش سجده شکر به‌جا بیاورید. آنهایی که نمی‌دانند شاید خیلی ساده از کنارش رد شوند؛ ولی واقعاً محرم برای همه ما خوان بزرگی باز می‌کند و ان‌شاءالله همه از این خوان سربلند بیرون بیایید و چیزهایی را به دست بیاورید که در سفر زندگی به دردتان می‌خورد.

ادامه سی دی کنترل نقاط حساس

خانم فریده: آقای مهندس در مورد نقاط حساس سیستم انسان صحبت می‌کردند، چه در صور آشکار و چه در صور پنهان که مثلاً با مواد مخدر یکسری از این نقاط از کار می‌افتد یا اینکه حالت بدی پیدا می‌کند؛ یعنی از حالت مثبت به حالت منفی و مخرب تبدیل می‌شود؛ مثلاً می‌گفتند یکسری ویژگی‌ها یا یکسری اضداد هست که خداوند آن را با علم بر اینکه خوب است، در وجود ما نهادینه کرده است؛ مثل کینه، حسادت و خیلی چیزها که به نام ضد ارزش از آنها یاد می‌کنیم و خیلی وقت‌ها برای خود من سؤال بود که چرا خدا این را به من داده مثلاً من کینه یا حسادت را می‌خواستم چه‌کار و اگر نداشتم خیلی راحت‌تر بودم؛ ولی از اینها می‌شود به‌درستی استفاده کرد و مثالی که آقای مهندس زدند اینکه از حسادت می‌توانیم برای رشد و ترقی‌مان استفاده کنیم؛ مثلاً من وقتی حس و حال این عزیزان را در مرزبانی و اسیستانتی می‌بینم، آن ذوق را در چشمانشان می‌بینم و آن بازخورد عملی که در یک جمع ۲۰۰ نفره انجام دادند را می‌بینم واقعاً نمی‌توانم اسمش را حسادت بگذارم؛ ولی یک حسی در وجود من بیدار می‌شود که‌ای کاش من هم بتوانم این جایگاه را کسب کنم، ای‌کاش من هم یک روز جای اینها باشم، ای‌کاش من هم این آموزشی که این عزیزان می‌گیرند و می‌گویند من صبر و عمل سالم را یاد گرفتم و فرق عمل سالم و عمل به‌ظاهر نیک را در این جایگاه فهمیدم، کاش این جایگاه روزی من هم بشود.

یک بخش آن شاید شبیه حسادت و رقابت بشود؛ ولی این از نوع مثبت است؛ یعنی من خوشحال هستم از جایگاهی که این شخص دارد و حتی حاضرم به او کمک هم بکنم تا او، جایگاه را پیش ببرد نه اینکه بخواهم زیر پایش را خالی بکنم؛ ولی دوست دارم بتوانم جای این فرد هم باشم و این می‌شود آن نقطه‌ای که من می‌توانم از آن درست استفاده بکنم؛ اما اگر کنترلش از دست من خارج شود، می‌شود حسادتی که نتیجه عکس دارد؛ مثلاً من شروع به تخریب کردن آن جایگاه می‌کنم و کاری می‌کنم تا آنها کارشان را درست انجام ندهند؛ مثل افرادی که در خیلی جاها هستند و برای آنکه بتوانند بالا بروند دوست دارند یک نفر را خراب بکنند و رویش سوار شوند تا یک پله بالاتر بروند؛ اما انسانی که یک مقدار وسعت پیدا کند و بزرگ بشود، همیشه می‌داند که هیچ‌وقت از خراب کردن کسی نمی‌تواند بزرگ شود و بالا رود؛ ولی اگر حسادت و نقطه حساس من معکوس شود و کنترلش از دست من خارج شود، من برای اینکه یک جایگاه را کسب کنم، دوست دارم کسی آن جایگاه را نداشته باشد؛ مثلاً اگر کسی ماشین می‌خرد من دوست داشتم آن ماشین را نداشته باشد و من داشته باشم و این می‌شود تاریک شدن آن نقطه.

آقای مهندس گفتند این مسئله خیلی آرام و رونده جلو می‌رود و مثل این می‌ماند؛ شاید همه در دوران بچگی، این را در درس و مدرسه تجربه کردیم و یکی از چیزهایی که به خاطر من آمد که من در درس، خیلی حسود بودم و همیشه دوست داشتم که من بیست می‌شدم و من نفر اول می‌شدم و از آن سن، حس‌های من شروع به خراب شدن کرد و من خوشحال نمی‌شدم از اینکه کسی بیست شود و دوست داشتم خودم تک باشم و این از همان تصاویر بد و منفی آمد که کم‌کم من در را به رویش باز کردم و اجازه دادم در وجود من ورود کند. من اگر آن زمان آموزش داشتم و علم و شعورش را داشتم، می‌فهمیدم که اگر من آن را برای آن شخص دوست داشته باشم خودم رشد بیشتری می‌کنم؛ ولی چون این را نمی‌دانستم و حس‌هایم خراب بود و تاریک شد، نتوانستم این نقطه را کنترل کنم و دوباره تبدیل به حسادت شد. درست است که تلاش می‌کردم و بیشتر می‌خواندم که من هم در آن رقابت جا نمانم؛ ولی حسم به آدم‌هایی که شاگرد اول بودند خراب بود و هیچ‌وقت شاگرد اول‌ها، دوست‌های خوب من نبودند! من بیشتر وقت‌ها شاگرد اول بودم؛ ولی حسم خوب نبود و آن شاگرد اولی نبودم که خیلی دوست‌داشتنی باشم؛ چون نسبت به جایگاهی که کسب می‌کردم تکبر داشتم و افتاده و فروتن نبودم.

آقای مهندس گفتند: ابتدا از تصاویر ذهنی شروع می‌شود؛ مثلاً همین الآن هم خیلی وقت‌ها سراغ من می‌آید، من فکر می‌کردم که حسادتم را خیلی کنترل کردم و به نقطه‌ای رسیدم که فکر می‌کردم که پرونده حسادتم را به‌طور کامل بسته‌ام؛ ولی چند ماه پیش در یک جمعی قرار گرفتم و یکسری تفاوت در یک‌لحظه خیلی به چشم من آمد و شروع کردم به بدقلقی کردن و بعد از یک مدت گفتم که چرا من این کار را می‌کنم؟! متوجه شدم که من به آنها حسودی‌ام شده است و با خودم گفتم: مگر آنها چه چیزشان از من بهتر است؛ یعنی اول قیاس و بعد حسادت آمد و بعد حس‌هایم خراب شد و ... و اینها شبکه‌ای سراغم آمدند بدون اینکه متوجه بشوم و آن لحظه اصلاً ندیدمش و بعد از چند روز که فکر کردم متوجه شدم و الآن وقتی فکر می‌کنم می‌بینم که اول تصاویر شروع کردند؛ که من می‌توانم این‌طور باشم و من می‌توانستم این شرایط را داشته باشم که الآن ندارم و ...و این تصاویر شروع شد و حال من را خراب کرد. آقای مهندس می‌گویند که باید همان اول، تصویر را عوض کنید و همان اول، تصویر را بشکنید؛ وگرنه آنقدر آدم را بمب باران می‌کند که بعد آن تصویر تبدیل به کلام می‌شود و کلام زهرآگین می‌شود و شروع به اذیت آدم‌ها می‌کنم و بعد از کلام به کردار تبدیل می‌شود و با کردارم شروع می‌کنم و آدم‌ها را اذیت می‌کنم و این را می‌توانیم به همه ضد ارزش‌هایی که داریم بسط دهیم؛ مثل حسادت، کینه و اینکه از خیلی چیزها هنوز نتوانسته‌ام بگذرم، قیاس خیلی زیاد داشتم و ترس زیاد دارم و قبل از اینکه من یک کاری را انجام دهم تصویرش می‌آید و حال من خراب می‌شود و با تصویر انگار در واقعیت قرار می‌گیرم. وقتی‌که معکوس می‌شود و از کنترل خارج می‌شود دقیقاً تمام این ضد ارزش‌ها، موانع بازدارنده ما، برای حرکت در مسیرمان می‌شوند.

نقاط حساس چه نقاطی هستند و منظور از نقاط حساس چیست؟
خانم صبا: نقاط حساس نقاطی هستند که در تعادل نیستند؛ مثل حسادت، شما در حسادت در تعادل نیستید. در همسفر بودن، اکثراً همسفرها در نقاط حساسشان روی تعادل نیستند. این می‌تواند در مادر بودن هم باشد و شما در آن نقطه در تعادل نیستید؛ یعنی احساسات متناسب با آن فعل، در شما خراب است و فرمان‌هایی که برای عقلتان صادر می‌شود تا اجرایی شود، برمبنای یکسری احساسات خراب است و دانایی شما در آن مسئله اشکال دارد؛ یعنی کاری که می‌تواند خوب باشد؛ ولی من خوب از آن استفاده نمی‌کنم یا در افراط هستم و یا تفریط، یکجاهایی خیلی خوبم و یکجاهایی خیلی بدم و این نقطه‌ضعف من است؛ مثل یک مرزبان که یکجایی خیلی آوانس بدهد و یکجاهایی اصلاً آوانس ندهد، یکجا خیلی دل‌رحم باشد و یکجا خیلی بی‌رحم باشد و این نقطه تعادل در جایگاهش نباشد و نقطه‌ضعفش مرزبانی می‌شود؛ چون آدم‌های حال خراب، برایش خبر می‌برند و در تأثیر این گزارش‌ها، عملکردش با آن شخص بد می‌شود یا الکی تحت تأثیر آنها یک نفر را بزرگ می‌کند، ارفاقی که در مقابل یک جایگاه دارد اضافه است و این باعث می‌شود در همان جایگاه دچار عذاب شود. حالا این در همه جایگاه‌ها و صفت‌ها هست.

یکی از اصلی‌ترین نقاط حساس ما، همسر بودنمان یا همسفر بودنمان است؛ چون اکثر شما همسر یک مصرف‌کننده هستید. من همسر بودن را می‌گویم؛ ولی در جایگاه همسفر بودن، اصلی‌ترین نقاط حساس را دارید و بیشترین ضربه‌ای که می‌خورید به خاطر عدم تعادل در این جایگاه است.

خانم الهام: شما مادر بودن را گفتید و من تابه‌حال به این فکر نکرده بودم که نقطه حساس من شاید مادر بودنم هم باشد. دیشب دختر کوچکم خیلی خوابش می‌آمد و از صبح هر کارکرده بودم نخوابیده بود؛ ولی می‌گفتم باید شامش را بخورد و بعد بخوابد و با پدرش کلنجار می‌رفتیم و او می‌خواست بخواباند و من می‌خواستم شام بدهم؛ یعنی هر جور که بود با جیغ و فریاد غذایش را دادم و می‌گفتم نباید گرسنه بماند و یا به بچه‌ام می‌گویم خیلی دختر خوبی هستی و ده دقیقه دیگر دعوایش می‌کنم و می‌گویم خودت خوبی؛ ولی کارهایت خیلی بد است و کلاً روی غذا و تربیتشان خیلی حساس هستم.

خانم صبا: روی چه چیزی خیلی اذیت می‌شوید آن را پیدا کنید و آن نقطه‌ضعف شماست.

خانم پوران: نقطه‌ضعف من روی مسافرم است. مسافرم چند سال است که مصرف می‌کند و من نمی‌خواستم که دیگران بفهمند و همیشه می‌خواستم پنهان کنم؛ ولی متوجه نبودم که این مسئله مثل زخم کهنه است که بوی عفونتش همه‌جا پخش می‌شود. منتها من خودم را گول می‌زدم و می‌خواستم همیشه مسافرم را خوب و مرتب باشد و در همه مهمانی‌ها باشد و هیچ‌کس نباید بگوید که چرا رنگ چهره‌اش تغییر کرده و همیشه جلوی خانواده‌ام جبهه می‌گرفتم که کسی با مسافرم کاری نداشته باشد و همیشه می‌خواستم بالا نگهش دارم و قبول نمی‌کردم که او روزبه‌روز دارد از بین می‌رود و حالش خراب‌تر می‌شود و مصرفش بالاتر می‌رود.

یک روز که خیلی به او دقت کردم دیدم که رنگ و رویش کاملاً زرد شده است. یک روز که به خانه پدرم رفتم می‌خواست به من بفهماند که متوجه شده که مسافرم مصرف می‌کند و این برایم تلنگر شد که به خودم بیایم که تو خودت را گول می‌زنی و باید قبول کنی و جایی جلوی زخم را بگیری، تو این زخم را به‌زور می‌پوشانی و این خوب نشده است. خواستم کمکش کنم و با محبت با او صحبت کردم و از خواستم که به فکر خودش باشد و خدا را شکر الآن بیست روز است که خودش شربت مصرف می‌کند و رنگ چهره‌اش تغییر کرده و همین نشانه خوبی است و روزبه‌روز دارد بهتر می‌شود.

خانم صبا: تا حالا شده است که یک جای شما زخم شود؟ بعد دقت کرده‌اید که می‌گویند مواظب زخمت باش تا عفونت نکند و آن را ببند و ضدعفونی بکن؛ چون وقتی زخم می‌شود لایه حفاظتی پوست از بین می‌رود و دیگر چیزی نیست که از پوست محافظت کند وگرنه آن میکروب‌ها و ویروس‌ها همیشه هستند؛ ولی چون در شرایط زخمی، این لایه حفاظتی رویش نیست بلافاصله وارد بدن ما می‌شود.

زخم‌های جان ما، نقاط ضعف ما هستند و چون لایه حفاظتی ندارد و ما در این مسئله به دانایی و آگاهی نرسیده‌ایم و حس‌هایی که ما را در این مسئله درگیر کرده، حس‌های آسیب‌دیده و منفی هستند؛ پس پیام‌هایی هم که برای عقل می‌برند، پیام‌های اشتباهی است و این حس‌ها، ابزار نیروهای منفی شده‌اند و دقیقاً نیروهای منفی به کمک آن زخم ما، وارد می‌شوند و فرماندهی ما را به عهده می‌گیرند و همین باعث می‌شود که ما آسیب ببینیم و از تعادل خارج شویم.

راجع به بیداری حس‌ها آقای مهندس گفتند: شما هر سفری را که شروع می‌کنید یکسری حس‌ها بیدار می‌شود، وارد مقوله مسافرها نمی‌شوم که چه حس‌هایی بیدار می‌شود؛ ولی در مورد همسفرها هم که سفر خود را شروع می‌کنند یکسری حس‌ها بیدار می‌شود که اگر نتوانی آن حس‌ها را کنترل کنی، این بیداری به تو آسیب می‌زند؛ مثلاً در ابتدا که وارد کنگره می‌شوید خیلی شور دارید، بیدار شده؛ ولی شما هنوز دانایی و مدیریت این‌همه احساس را ندارید و خدمت‌های پرشور می‌گیرید و حرکت‌های پرشور انجام می‌دهید و همه‌چیز خیلی پرشور است و اینجا دقیقاً از افراط صحبت می‌کند؛ مثل ماشینی که روشن‌شده و سرعتش هم زیاد است و شما هیچ تسلطی روی رانندگی ندارید. بیداری این‌گونه است؛ ماشین راه افتاده؛ ولی تو بلد نیستی که آن را کنترل کنی یا اصلاً نحوه تنظیم پدال و ترمز را نداری؛ پس این ماشین اگر سکون داشته باشد خیلی بهتر است.

 بعضی وقت‌ها می‌گویی یک‌چیزی را ندانی و نداشته باشی خیلی بهتر است؛ چون بلد نیستی آن را مدیریت کنی. تا حالا شده که به شما بگویند اگر تو همسفر ما نبودی اوضاع ما خیلی بهتر بود؛ چون همسفری هستی که مثل ماشین می‌گویی من دارم راه می‌روم؛ ولی به درودیوار می‌زنی و آسیب می‌زنی و مشکل به وجود می‌آوری و هنوز به آن توانایی‌هایی که در سفر برایت ایجادشده مسلط نیستی؛ پس به این موضوع خیلی حواستان باشد و این در جایگاه‌ها هم هست و بالاخره شما سفر می‌کنید و در سفر شرایط متفاوتی برایتان پیش می‌آید؛ ولی اگر نتوانید در آن شرایط به آن بیداری‌تان تسلط داشته باشید قطعاً از خط خارج می‌شوید. مثلاً یک روز مسافرتان را آنقدر دوستش دارید که به آسمان می‌بریدش و یک روز با مخ به زمینش می‌اندازید و او می‌گوید اصلاً نمی‌خواهم که من را این‌طور دوست داشته باشی؛ ولی این‌جوری ما را هم نزن و این در همه مسائل است و می‌توانی آن را متعادل کنی و زمانی می‌توانی کنترل کنی که دانایی مربوط به آن مسئله را به دست بیاوری و هنوز آن لایه روی پوستت پوشیده نشده است.

 لایه حفاظتی همه، ناآگاهی و عدم دانایی است و تا وقتی‌که این آگاهی و دانایی را نداریم، حس‌ها همین‌طور وارد بدن ما می‌شوند و پیام نیروهای منفی را می‌آورند و واقعاً ما مجری نیروهای منفی می‌شویم؛ مثل حسادت، شما به آن فعل حسادت نمی‌کنید بلکه به شخص حسادت می‌کنید، درصورتی‌که اگر به فعل حسادت کنید؛ یعنی به خوشبختی حسادت کنید، به آرامشش حسادت کنید دارید به فعل حسادت می‌کنید و می‌گویید که من این صفت را دوست دارم و کم‌کم در وجود تو یک حسی در مورد دوست داشتن این صفت شکل می‌گیرد و بعد کم‌کم در وجود تو بزرگ‌تر می‌شود و بعد که خیلی بزرگ‌تر شد جذب می‌کند.

سؤال: اگر به فعل حسادت کنیم این خوب است؟
خانم صبا: به فعل حسادت مثبت داشته باشیم؛ یعنی می‌خواهید و طلب کردن است و طلب کردنی است که با نفرت همراه نیست، با قیاس همراه نیست و می‌گویید: خدایا از همه خوبی‌هایی که به او داده‌ای به من هم بده، من تابه‌حال نمی‌دانستم که این خوبی‌ها وجود دارد؛ مثلاً شما تابه‌حال فکر نمی‌کردی که مرزبانی این خوشبختی‌ها را دارد و می‌گویی از همه خوشبختی‌هایی که به او داده‌ای به من هم بده، نه اینکه مثلاً بگویی من که از حال خرابی‌های او خبردارم و در اینجا دقیقاً ضدش را برای خودت جذب می‌کنی و هیچ‌وقت مرزبان نمی‌شوی؛ چون چیزی را طلب نمی‌کنی که برایت خیر باشد و ضد آن جایگاه را طلب می‌کنی و مدام از آن فاصله می‌گیری و بعضی‌اوقات این حسادت‌ها باعث می‌شود که ما بدبخت‌تر شویم و هرروز با حسادتمان مشکلات بیشتری جذب می‌کنیم؛ چون آن فعلی که در وجود ما تقویت می‌شود، فعل منفی است، قضاوت، قیاس و حسرت است و اینها را تقویت می‌کنیم، نه دوست داشتن این صفت را و آسایشی که آنها دارند را کاش من هم داشتم.

سؤال: چطور از تصاویر منفی دور شویم؟
خانم صبا: شما یک گل جلوی خود بگذارید و آن را بکشید، فردا باز همان گل را بکشید، پس‌فردا باز همان گل را بکشید، بعد می‌بینید که هرروز گل را بهتر می‌کشید و زمانی که با روز اول خود مقایسه می‌کنی، می‌بینی که چقدر تغییر کرده‌ای و دقیقاً تصویرسازی در دنیای درون هم به همین شکل است؛ یعنی اول یک‌چیز محو و تاریک است، بعد تو به آن نقش و انرژی می‌دهی و تغییرش می‌دهی و این صفت را در خودت تقویت می‌کنی؛ پس انتظار نداشته باشید که به‌راحتی بتوانید تصویرهای ذهنی‌تان را تغییر دهید و باید برایش زمان بگذارید و چیزی که تصویرها را تغییر می‌دهد، حس است و چیزی که حس را تغییر می‌دهد، دانایی است. اگر شما یک‌چیز را خیلی دوست داشته باشید در ذهن خود خیلی آن را متصور می‌شوید.


آخرین چیز دوست‌داشتنی که در ذهن خود تصور کردی چه بوده است که خیلی قشنگ دیده‌اید؟
خانم فریده: مرزبانی
خانم صبا: چون دوستش دارید و دانایی که در مورد آن مسئله‌داری، دانایی خوبی است، سربازان دانایی با یک شکل خوبی دارند این جایگاه را برایت تفسیر می‌کنند و میل و اشتیاق تو را زیادتر می‌کنند.

خانم فریده: خودم را خیلی نزدیک به این جایگاه احساس می‌کنم. امروز خودم در آن جایگاه تصور می‌کردم و صحبت‌های خانم نسرین خیلی قشنگ بود که اگر شما یقین داشته باشید که خداوند عادل است و همه‌چیز عین عدالت است، می‌توانید هرکسی را در هر جایگاهی بپذیرید. اگر من یک نفر را در یک جایگاهی می‌بینم و در زاویه‌ای ایستادم که جای بدی است که حال خرابی آن شخص را می‌بینم، اگر به عدالت خدا ایمان داشته باشم باور می‌کنم من جای بدی هستم. این انسان یکسری ویژگی‌هایی دارد که در این جایگاه پذیرفته‌شده؛ پس سعی می‌کنم آنقدر جایم را عوض کنم که ویژگی خوب را ببینم تا برای من هم روشن شود تا من هم مشتاق‌تر شوم و باورم بزرگ‌تر شود که این حق بوده است و اگر من ناحق ببینمش، این به خاطر ارتفاع بدی است که من ایستادم و نمی‌توانم درست ببینم وگرنه واقعاً هر چیزی عین عدالت است و هر چه می‌گذرد این عدالت برای من روشن‌تر می‌شود.

چطور باید زاویه دیدت را عوض کنی که نگاهت به مسافرت عوض شود و بگویی همه‌چیز عدالت است؟
خانم فریده: همان‌طور که شما گفتید باید دانایی‌ام بالا برود تا حس‌هایم تغییر کند؛ مثلاً گفتید که هر جا که حالت بد است بگرد و نقاط حساس خود را در آنجا پیدا کن. من در جایگاه فرزندی همیشه تا به امروز حالم خوب بوده و همیشه خوشحالم که طوری برخورد کردم که پدر و مادرم از من راضی بوده‌اند و فکر می‌کنم که راضی باشند؛ پس این جایگاه، جایگاهی نیست که در آن نقطه‌ضعف داشته باشم و در مادر بودن هم‌حسم خوب است؛ ولی در همسری حسم خراب است و این یعنی من نقطه حساسم در همسری‌ام است.

خانم صبا: در جایگاه همسفری نباشید که مثل آن ماشین اگر سر جایش می‌ایستاد بهتر بود. همسفری که راه افتاده و خرابی به بار می‌آورد این خیلی خیلی مهم است.

سؤال: مسافر من شب‌ها که بیرون می‌رود و دیر می‌آید خیلی ناراحت می‌شوم و باید چیزی به او بگویم تا ناراحتی‌ام برطرف شود باید چه‌کار کنم؟
خانم صبا: این نقطه‌ضعف تو است و هنوز از این زاویه نیروهای منفی می‌توانند تو را مجری این کنند که حال او را خراب‌تر کنی و دقیقاً بعضی وقت‌ها، از این نقطه‌ضعف ما، نیروهای منفی استفاده می‌کنند. او الآن حالش خراب است، کدام مصرف‌کننده‌ای حالش خوب است؟!

گاهی نیروهای منفی از زاویه زودرنجی استفاده می‌کنند که ابزارشان بشوید و به آدم‌ها توهین بکنی و با آدم‌ها بدرفتاری بکنید و حال بقیه را خراب کنید و ابزار نیروهای منفی می‌شود و این‌طوری حال خودش و بقیه را خراب می‌کند و به‌جای اینکه جزء نیروهای صلح شود، جزء نیروهای جنگی می‌شود. مثال دیگری که می‌توانم بزنم که شما ابزار نیروهای منفی می‌شوید این است که گول می‌خورید و پاداش‌های کوتاه‌مدت را به پاداش‌های بلندمدت ترجیح می‌دهید؛ مثلاً می‌خواهد بچه‌اش سیر شود؛ پاداش کوتاه‌مدت است؛ ولی آرامش بلندمدت بچه را می‌گیرد و در بلندمدت حس بچه نسبت به خوردن بد می‌شود.

وقتی دانایی شما کم است تا نوک دماغتان را بیشتر نمی‌بینید؛ ولی واقعاً هستی، کائنات، بایگانی، سرنوشت، تقدیر، کارما، تزکیه و پالایش و همه اینها علم‌های بزرگ‌تری هستند که شما با این پاداش‌های کوچک، اصلاً نمی‌خواهید دروازه ورود به این دانایی‌ها را برای خود بازکنید. اکثراً ما به‌وسیله نقطه‌ضعف‌هایمان پاداش‌های کوتاه‌مدتی می‌گیریم؛ مثلاً زمانی که حال طرف را می‌گیری می‌گویی: دلم خنک می‌شود و این پاداش کوتاه‌مدت است و چیزی می‌خواهی به او بگویی و خودت را خیلی زود راضی کنی و زود خودت را راضی کردن را به رضایتی که در بلندمدت برایت اتفاق می‌افتد ترجیح می‌دهی.

تغییر کنترل نقاط حساس به‌راحتی اتفاق نمی‌افتد و آن لحظه شاید ندانید؛ ولی بعدش فکر کنید. ما باید همه اهل فکر باشیم، فکر کنیم و متوجه می‌شویم که حالمان خوب نیست و عواقب آن را برطرف می‌کنی و از طرف عذرخواهی می‌کنی. اگر نسبت به آن مسئله خیلی تفکر داشته باشی باید دانایی‌ات را نسبت به آن مسئله بالا ببری و تا دانایی‌تان را نسبت به آن مسئله بالا نبردی قطعاً ضربه می‌خورید. باید بیشتر بفهمید و بگویید: خدایا آن دانایی که من برای متعادل شدن این نقطه‌ضعفم احتیاج دارم را روزی من کن، طلب بکنید.

نقطه‌ضعف‌های خود را بشناسید. یک‌وقت‌ها شما یک‌دفعه وارد نور می‌شوید؛ مثل کسی که یخ‌زده و اگر او را یک‌دفعه در آفتاب بگذارند ترک می‌خورد و دوباره آسیب می‌بیند، باید تدریجی گرم شوید. بعضی‌اوقات می‌خواهید خودتان را ضربتی خوب کنید و می‌خواهید ضربتی آدم خوبی شوید و این باعث می‌شود که ترک بخورید و ضعیف شوید؛ پس آرام‌آرام پیش بروید.

اکثراً بیشتر نقطه‌ضعف و نقاط حساسی که همه داریم تفکر نداشتن است؛ چون تفکر نمی‌کنیم از همین زاویه نیروهای منفی وارد وجودمان می‌شوند و به عقلمان این پیام‌ها را می‌رسانند و ما کارهای اشتباهی می‌کنیم؛ ولی اگر تفکر داشته باشیم و راجع به هر چیزی فکر کنیم و دانایی به دست بیاوریم و آموزش و تجربه هم داشته باشیم، مثلث دانایی ما کامل می‌شود و به دانایی مؤثر می‌رسد. شاید از آن مثلث، فقط یک ضلعش را انجام می‌دهیم و بدون دانایی و قدرت تصویرسازی، به‌هیچ‌عنوان نمی‌توانید نقاط حساس خود را به تعادل برسانید. ان‌شاءالله خداوند به ما قدرت بدهد که بتوانیم همیشه تصویرهای خیلی خوبی در ذهنمان خلق کنیم و به خاطر همه تصویرهای بدی که خلق کردیم ما را ببخشد.

امروز چند کلید در ذهنتان روشن شد راجع به آن فکر کنید و ببینید چطور می‌توانید حرکت معکوس این مسیر را آغاز کنید.

در پناه حق باشید








نظرات() 


همسفر فاطمه
پنجشنبه 12 مهر 1397 05:57 ق.ظ
جلسه نورانی و الهی بود. مانند همیشه زیبا و زیبا ، و جلسات الهی همواره بخاطر الهی بودنشان زیبا هستند.
و خود را مانند همیشه در مسیر آموزش یافتم. هدف از آموزش ، یافتن است. کنکاش در درون خود ، پیدا کردن خود.
و راهنما بدرستی و راستی این مسیر را هموار ، ساده و روان ، قابل درک ، فهم و هضم می‌نماید.
خانم صبای عزیزم خداقوت ، سپاسی بیکران. شما بزرگوار بارها فرمودید؛ بهترین دعا برای خودمان و همگی انسانها این است که بگوییم ، در صراط مستقیم باشیم و استوار و مستمر حرکت کنیم. و بهترین دعا ،
اهدنا الصراط المستقیم است.
راهنمای مهربان، صبور و متفکرم ، در صراط مستقیم استوار و راستین بدرخشید. راهی که جمیع خیر دنیا و آخرت را در خود دارد. عافیت و عاقبت بخیری در صراط مستقیم است و این نکته را از شما آموختیم.
دعایم برای شما بودن و بودن در صراط مستقیم است.
خواهران عزیزم ممنون ، سپاسگزارتان هستم. سپاس که لژیون را تشکیل می‌دهید و نور آموزش را روشن می‌نمایید. خداقوت ، در صراط مستقیم خوش بدرخشید.

خانم الهام عزیز خداقوت ، حق یارت ، رسول مهربانی و رحمت و مولاعلی یاورتان باشند. دستِ راست راهنما حق نگهدارت. ممنون که سیر و سیرابمان می‌نمایید. در صراط مستقیم خوش بدرخشید. شادی مهمان قلب وسیع شما
و لبخند در مسیر نور بر لبتان.

همسفر فاطمه
پنجشنبه 12 مهر 1397 05:42 ق.ظ
یا رحمان و یا رحیم
خدابا شکر که راهنما دارم.
براستی که درون انسان ، دنیای اکبر است. و چقدر باید حرکت کرد تا در مسیر به زندگی رسید. قبل از آموزشهای کنگره احساس می‌کردم ، چون مثل فلان شخص دانشمند و عالِم نیستم ، فلان کار را انحام ندادم یا فرد خاص و مشهور نیستم ، پس در زندگی و دنیا سهمی ندارم!
در کنگره درک کردم برای خدایم و زندگی خودم و در هستی ، من تک هستم و خداوند برای منِ انسان ، وقت منحصر به فرد گذاشته و من بیهوده نیستم! چون من نیز آمدم تا آدم خلیفة الله شوم! و این مهم است
من آمدم آدم شوم و خداوند بر من تبارک الله احسن الخالقین بگوید.
من شاید عالم و دانشمند مشهوری نشوم ، اما می‌توانم در زندگی خودم دانشمند ، متفکر ، عابد ، انسان ، و آدم شوم. من آمدم تا زندگی را زندگی کنم و این کار سختی است ، نکته ی اصلی همین سختی و رنج است. نکته آبدیده شدن است. نکته این است، سهل بودن را در سختی ببینم. گنج را در رنج و زیبایی در درون سختی و مشقت و در درون زشتی ها زیبایی را بیابم. کار من ، یعنی منِ بنده ، یافتن است ، و آمدم تا بندگی کنم.
سروری را در درونِ بندگی بیابم.
آمدم مطیع باشم ، تا امام خود شوم ، دوست داشته باشم تا خودم را دوست داشته باشم و دوست داشته شوم.
باید خاک درونم را چنان شخم بزنم ، تا گوهر بیابم. در مسیر اعتیاد و خاکسترهایش گشتیم و زندگی کردیم ، رنج کشیدیم تا گنج هایمان را یافتیم.
حتی اگر ما را دیوانه بخوانند!
در مسیر همین کنکاش ها ، پستی و بلندی ها ، فراز و نشیب ها ، گوهر وجودی مان را یافتیم ، و گرد و غبار و خاک های وجودمان را پاک کردیم ، دیدیم ما همان آدمی هستیم که خدا ما را والا و زیبا آفرید ، اما این خودمان بودیم که در خاک بازی دنیا خود را فراموش کردیم !
همسفر مرضیه
دوشنبه 9 مهر 1397 07:18 ق.ظ
بسیار ممنووووونم الهام جان برای انعکاس آموزش ها، خداوند یار و نگهدارت باشد
خانم صبای عزیزم ممنووونم بابت مطالب ارزشمندی که مطرح می کنید
فریده جان ممنووون از مشارکت خوبت، ان شاء الله رهایی تان و درخشیدن در جایگاه کمک راهنمایی
نگار
یکشنبه 8 مهر 1397 12:27 ب.ظ
هرگاه خبرهای بد را به عنوان یک نیاز به تغییر و نه یک خبر منفی پذیرفتید، شما از آن شکست نخورده‌اید، بلکه چیزهای تازه ‌ی از آن آموخته‌اید.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox